<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880</id><updated>2011-04-22T00:53:45.246+04:30</updated><title type='text'>واهمه های بی نام و نشان</title><subtitle type='html'>همه ی ما در تاریکی یکسانیم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>18</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111361021444339769</id><published>2005-04-16T04:24:00.000+04:30</published><updated>2005-04-16T04:50:11.393+04:30</updated><title type='text'>بهانه ها و بهانه های تازه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663333;"&gt;&lt;strong&gt;بهانه ها و بهانه های تازه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فاتحه ی این وبلاگ را همین جا می خوانم. بی شک حضور در میان اصحاب بلاگ اسپات تجربه ای جالب است که برای من تا همین جایش کافی است. هر چند پیش از این هم قصد داشتم با نابود کردن این صفحه ی احمقانه پروسه ی خودزنی ام را تکمیل کنم اما حالا دیگر واقعا انرژی ادامه دادن ندارم. پس دست از گردن کلفتی بر می دارم و به ادامه ندادن ادامه می دهم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بلاگ اسپات علی رغم یونیکد بودن برای تایپ متون به زبان مادری بنده پدرم را در آورده. ادیتور ضعیف «در قیاس با مثلا پرشن بلاگ» و اعوجاج در متن به هنگام نگارش کلمات انگلیسی آدم را ذله می کند. در انتهای سطور نمی توان نقطه گذاشت. علامت تعجب با جهشی خارق العاده می پرد هر جا که عشق اش بکشد و خلاصه بهانه که کم نیست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;خاطرات بد گذشته هر بار، از هنگام تایپ آدرس این بلاگ در آدرس بار به سراغم می آیند و رهایم نمی کنند. چند جدال قلمی که با دوستان و دشمنان داشتم؛ به لجن کشیدمشان. رنجیدند. برایم مهم نیست. اما احساس خیانت به قصد اولیه ام از حضور در این فضای مجازی آزارم می دهد. قرار نبود درباره خودم بنویسم یا پای خصومت های شخصی را وسط بیاورم. برای همین هم مطلبی را که درباره ی هادی احمدی نوشته بودم پست نمی کنم. و براستی «من اینجا چه می کنم؟» شاید بزرگترین اشتباهم این بوده که مدتهاست این سؤال را از خودم نپرسیده ام &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;گرینگوی پیر، دوست عزیز نادیده ام لطف کرده و به این وبلاگ در پیج وزین خودش لینک داده. ممنون كه به فكر اين گرینگوی خسته بودی! ضمن دعوت تمامی خوانندگان انگشت شمار این صفحه به بازدید از وبلاگ گرینگوی پیر، از لطف این دوستم تشکر می کنم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بلاگ اسپات کنتر ندارد. بلاگ اسپات را بعضی از سرورها «با هر تلفظی که بخوانیدش » فیلتر کرده اند و نمی دانید که چه احساس کافکایی مضحکی به شما دست می دهد وقتی حتی نمی توانید صفحه ی وبلاگ خودتان را ببینید. لیست بلاگ های بلاگ اسپات برای وبلاگ های فارسی قابل استفاده نیست. اگر کسی از جانش سیر شود و بخواهد چیزکی زیر نوشته ی ابلهانه ی شما بنویسد، باید از هزار و یک خان رد شود و مسلم است که همه رستم و هرکول نیستند و دشنام ای که می خواستند بنگارند را زیر لب می دهند و می روند و دیگر پیدایشان نمی شود... و گذشته از همه ی اینها، یا در نتیجه ی همه ی اینها؛ بلاگ اسپات اسباب بازی مزخرفی است. بر می گردم به همان پرشن بلاگ لجن، و نقطه ضعف ها را با مسکن های رنگارنگ ناسیونالیستی سعی می کنم که نبینم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;زمان رفتن رسیده. خاموش و رام. نوای گنگ مرد سرخپوست از دوردست ها گویی همچنان زمزمه می شود؛ «زندگی یه خاطره س. ببین و فراموشش کن». نه واهمه ها ارزشش را دارند که بی نام و نشان بمانند، نه بهانه ها. نه نام ها و نه یادها. تنها شاید خاطره ای دور است که نمی گذارد این جمله به پایان برسد؛ یاد غروبی سرد و باران خورده و آدمهای نازنینی که به صف ایستاده بودند تا با هجوم شان، بیداری شهر خسته را فریاد کنند. پازلی گم شده از زمانی از دست رفته که ... پیدا نخواهد شد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;برای ادامه ندادن است که ادامه می دهم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sarash.persianblog.com"&gt;http://www.sarash.persianblog.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111361021444339769?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111361021444339769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111361021444339769' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111361021444339769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111361021444339769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='بهانه ها و بهانه های تازه'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111161433942509975</id><published>2005-03-24T02:12:00.000+04:30</published><updated>2005-03-24T02:25:52.083+04:30</updated><title type='text'>نشانی از آفتاب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;نشانی از آفتاب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آن روز. روز زیبا، روز تاریک. صبح ِ آواز. بعد از ظهر آغاز. تا نشانی از آفتاب دویده. عرق. قطره های رهایی و اضطراب. عکس ها. پخش ِ زمین. پاییز عشق. زمستان ترس. برف زلزله. عصر خانه. تگرگ معجزه. دوشنبه ابر. آفتاب اما همچنان خاموش، با دلیل. به راه می سپارمت تا سایه ی بلند ِ آواره. به خواب می سپارمت تا سپیده دم کابوس. تا جشن ماسه. کسی می داند من چند بار پله ها را شمردم؟ کاغذ های سپید را که دزدید؟ کسی که سوگند خورد و به سوگند خود وفادار بماند. نام های دو هجایی، سه هجایی. هیچ نمی گویند. پدر بزرگ می گفت. غبار می دانست. ساعت ام را چرا نمی بینم. بدون شن کجا ایستاده ام، حیران ساعت آبی. ماهی ها در آب می میرند. ستاره ها در شب. تقویم روی دیوار. سیگار روی لب. کارور. کریستوا. فوکو. رورتی. کسی می داند چه خبر است؟ لاکان. دریدا. نیچه. سال هشتاد و سه. تمام شد. گم. تازه. همیشه پیش از آنکه فکرش را کنی اتفاق می افتد. نیفتاد. سیب. کجا؟ کی؟ آن روز. روز زیبا... و نشانی از شر. دیالکتیک روشنگری. گنگ ای شهر خسته. برداشتن یک کلاه. امید. یأس. شور. اعتماد. لجن. خواب. سیگار. هنوز. آفتاب. سر ِ گر که شوره نمی زند. کلاغ که شعر نمی گوید. خروس های سمفونی. بکارت ِ تراژیک. لاک. هوسرل. هگل. هایدگر. چپ. راست. چراغ قرمز. سرگیجه. گزینه ی سه. ببخشید، چرا سوالهای دفترچه ی من یک گزینه بیشتر ندارند؟ بسکوییت ات را بخور و خفقان بگیر. شکارچی گوزن. تبارشناسی اخلاق. هوش مصنوعی. طبقه ی اول کجاست؟ من نمی ایستم. مدادم را می تراشم و به نبرد می روم. دانه دانه. باران. اشک می ریزند. خون. مزه ی ترس را گویی فراموش کرده ام. من از جام وحشت چنان سیر نوشیده ام که هول، این همخانه ی اندیشه های خون ریز ام، دیگر مرا نمی تواند لرزاند، با نشانی از آفتاب &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111161433942509975?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111161433942509975/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111161433942509975' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111161433942509975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111161433942509975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/03/blog-post_24.html' title='نشانی از آفتاب'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111088347868973284</id><published>2005-03-15T14:12:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T14:14:38.690+03:30</updated><title type='text'>و ناتوانی این دستهای سیمانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ffcc33;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;... و ناتوانی این دستهای سیمانی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;برای امین زاد حیدر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بر لبانش لبخند به ساحل می نشیند&lt;br /&gt;ولی نه برای من&lt;br /&gt;در نگاهش اضطراب بر عرصه پارو می کشد&lt;br /&gt;ولی نه برای تو&lt;br /&gt;دریای به کران بی نشانه راز را&lt;br /&gt;با گام هایش&lt;br /&gt;تکمیل می کند&lt;br /&gt;و طنین صدایش&lt;br /&gt;افرای بلند را به شهادت&lt;br /&gt;می خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگتراش جوان پیر&lt;br /&gt;تیشه ات را بر زمین بگذار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;التهاب نظم ویران کننده درد را&lt;br /&gt;با صدایی نومید وار می جوید&lt;br /&gt;ولی نه پاسخی از من&lt;br /&gt;سطل آهک بر خون به گندم کشته ات می پاشد&lt;br /&gt;در جستجوی لبخندی&lt;br /&gt;ولی نه جوانه ای از تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگتراش مرده&lt;br /&gt;تا سنگ نشده ای&lt;br /&gt;تیشه را بر زمین بگذار&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;تابستان 82&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111088347868973284?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111088347868973284/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111088347868973284' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111088347868973284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111088347868973284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/03/blog-post_15.html' title='و ناتوانی این دستهای سیمانی'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111069834628915648</id><published>2005-03-13T10:44:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T14:00:19.293+03:30</updated><title type='text'>كتاب سال</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادداشت اسفند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;کتاب سال&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ادبیات اسپانیولی؛ دن کیشوت، فوئنتس، مارکز و یوسا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واقعه ی هیجان انگیز؛ باز هم &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دن کیشوت&lt;/span&gt; میهمان ما شد و در کتابخانه هایمان جا گرفت، چرا که در هزاره ی سوم بیش از هر زمان دیگری نیازش را حس می کنیم و هوای خواندنش را داریم. می خواهیم به جوهره اش دست یابیم، این بزرگترین سودای ماست که همواره نامتحقق بر جای می ماند. در باب این اثر سروانتس با کلام فارسی محمد قاضی در فرصتی دیگر باید نوشت که انتظارش را می کشم&lt;br /&gt;بازچاپ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;گرینگوی پیر&lt;/span&gt; کارلوس فوئنتس از سوی طرح نو که معمولا عادت دارد مخاطبان جدی کتابهایش را برای چاپ مجدد جان به لب کند و وقتی که دیگر کسی امیدی ندارد تن به این عمل شوم دهد، شاید اتفاق بعدی باشد و مرهمی بر زخم های کاری ِ اسدالله امرایی بر پیکره ی این غول ادبیات معاصر. هرچند امرایی الحق هر چه از دستش برآمد برای مخدوش کردن چهره ی فوئنتس به خرج داد، اما این کتاب نازک شاید آن خاطره ی بد را بزداید. انتشارات نگاه اما دست به حرکتی زده که اگر با حجم کنونی ادامه یابد امیدوارکننده است. خارج کردن &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مرگ آرتمیوکروز&lt;/span&gt; کارلوس فوئنتس از محاق و چاپ مجدد آن با حروفچینی تازه –اتفاقی که کمتر روی می دهد- فرخنده است، به همان اندازه که خود اثر و ترجمه ی مهدی سحابی. نگاه این روزها &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سالهای سگی&lt;/span&gt; ماریو بارگاس یوسا را هم با ترجمه ی احمد گلشیری به فارسی درآورده تا سال هشتاد و سه هم مثل چند سال اخیر بدون یوسا تمام نشود. هرچند مخاطب یوسا روز به روز کمتر و کمتر می شود تا با اطمینان بیشتری بتوانیم از کتاب سازی های کمک درسی و جزوات موفقیت و کامیابی و خزعبلات تعبیر خواب و فال و آموزه های بودایی به عنوان سلیقه ی غالب جامعه ی کتابخوان –یا کتاب نخوان- ایرانی یاد کنیم. و دستاوردی دیگر؛ کاوه میرعباسی &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;زنده ام که روایت کنم&lt;/span&gt; مارکز را توسط نشر نی به بازار فرستاد تا دوستداران گابیتو، بعد از چند سال غیبت، کتاب جذابی از او را دست بگیرند و ورق بزنند و اعصابشان به هم نریزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ادبیات روس؛ در انتظار داستایووسکی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هیجان انگیزترین واقعه در عرصه ی ادبیات روس، اتفاقی است که هنوز نیفتاده؛ وعده ی نشر چشمه برای چاپ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ابله&lt;/span&gt; داستایووسکی با ترجمه ی سروش حبیبی. صالح حسینی هم &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;قمارباز&lt;/span&gt; را مجددا ترجمه کرده و به بازار روانه کرد تا ضرورت بازنگری در ترجمه های کلاسیک را بیشتر بفهمیم. ترجمه آل احمد اگرچه خواندنی است، اما یکدست نیست و با توجه به دخل و تصرف های وراث حق به جانب آل احمد در آثار او، دست کم ترجمه ی حسینی قابل اعتماد تر می نماید. اما اتفاق تأسف بار شاید چاپ اول یا بازچاپ چند ترجمه ی ناموفق از ناباکوف باشد که سوالی بنیادی را مطرح می کند؛ با این بضاعت ناچیز، چرا فلان مترجم تازه کار به خودش این اجازه را می دهد که برود سراغ ناباکوف و ... الخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ادبیات آلمانی؛ سیمای دلقکی در میان جمع&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;واقعه ی شگفت؛ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سیمای زنی در میان جمع&lt;/span&gt; هانریش بل دوباره روی پیشخوان است. &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;عقاید یک دلقک&lt;/span&gt; هم با ترجمه ی شریف لنکرانی بعد از سر و صداهایی که در شماره یازدهم ماهنامه ی هفت برپا شد توسط نشر جامی تجدید چاپ شد. خبری فرخنده و اتفاقی بزرگ. کتاب آنقدر برجسته هست که واداردمان تا بپرسیم چرا در این سالها نمی توانستیم به چنین فارسی شیوایی بخوانیمش. هرچند انتقاداتی هم وارد هست، مثل عدم حروفچینی مجدد و کاغذ ارزان قیمیت و بی کیفیت کتاب که گاه این شبهه را به وجود می آورد که با یکی دیگر از همان نسخه های زیراکسی کذایی طرف هستیم. &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;کنولپ &lt;/span&gt;هرمان هسه هم با ترجمه ی سروش حبیبی توسط نشر ققنوس به چاپ دوم می رسد تا لذت اعتماد به "کتابی که واقعا از هسه باشد" را بچشیم. و همین و دیگر هیچ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ادبیات فرانسه؛ از برتون تا گاری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;نادیا&lt;/span&gt; آندره برتون با ترجمه ی ضعیف و سردستی کاوه میرعباسی امیدها را به یأس بدل می کند. بازچاپ&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; ژان دوفلورت&lt;/span&gt; مارسل پانیول، چند کتاب دوراس از جمله &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;شیدایی لل و. اشتاین&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;،&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خداحافظ گاری کوپر&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;زندگی در پیش رو&lt;/span&gt; رومن گاری، &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سفر به انتهای شب&lt;/span&gt; سلین، &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;طاعون&lt;/span&gt;،&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; بیگانه&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سقوط&lt;/span&gt; آلبر کامو، &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;جاده فلاندر&lt;/span&gt; کلود سیمون، چاپ اول &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;افلاک نما&lt;/span&gt; ناتالی ساروت هیچکدام باعث نمی شود تا اطلاع ثانوی بازار ادبیات فرانسوی سوت و کور نباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ادبیات امریکا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سال، سال فاکنر است، بی تردید. چرا که دو ترجمه ی درخشان از او در زمستان به بازار آمده. &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خشم و هیاهو&lt;/span&gt; با ترجمه ی بهمن شعله ور و &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;گور به گور&lt;/span&gt; به ترجمه ی نجف دریابندری. هر دو کتاب البته تجدید چاپ شده اند، اما مخاطبان جدی می دانند که در ویرانه ی مادری ما، این امر به خوابی بی تعبیر می ماند. جز این اما انگار هیچ خبری نیست. تب کارور و سالینجر هم خوابیده مدتهاست که کسی سراغ همینگوی را نمی گیرد. فیتزجرالد و ملویل و اشتین بک که جای خود دارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نقد و فلسفه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در عرصه اندیشه &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مارکسیسم و نقد ادبی&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مارکس و آزادی&lt;/span&gt; از تری ایگلتون با ترجمه ی اکبر معصوم بیگی به بازار آمد که هر دو کتاب خواندنی اند و ترجمه شان قابل قبول. پیام یزدانجو فرآیند به لجن کشیدن کتاب های مهم را با ترجمه ی سه کتاب از رولان بارت ادامه داد، و در برابر وی، مراد فرهادپور و امید مهرگان چنین فرآیندی را در مورد خود او آغازیدند که با پاسخ یزدانجو همراه بود و برای مدتی کسی نمی دانست کی به کی است و برای همه این سوال پیش آمده بود که جدال مقاله نویسان دست چندم و مترجمان باری به هر جهت چرا باید در این سطح نقل محافل شود... و حیف از آن سه کتاب بارت. در همین راستا ترجمه ی مثله شده و ناخوانای تاریخ جنسیت میشل فوکو با نام &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ارده به دانستن&lt;/span&gt; توسط نیکو سرخوش و افشین جهاندیده به بازار آمد تا حرکات "یزدان جویی" از جبهه های گوناگون همچنان ادامه داشته باشد. حرکاتی که به همان اندازه غم انگیز است که توقف انتشار مجموعه نویسندگان قرن بیستم فرانسه به سرپرستی خشایار دیهیمی، که به یاد سرنوشت شوم مجموعه نسل قلم و نشر تجربه انداختمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سینما&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;و با کمال تأسف اتفاق مهمی در عرصه کتابهای سینمایی نیفتاد، جز شاید انتشار یکی دو عنوان از مجموعه کتابهای کوچک کارگردانان بزرگ که توسط هادی چپردار سرپرستی می شود و چاپ با تأخیر مجلدی دیگر از راهنمای فیلم روزنه کار و شاید تاریخ سینمای دیوید بوردول و کریستین تامپسون که چون هنوز ندیده امش نمی توانم درباره اش اظهار نظر کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باقی بقای دوستان و آرزوی کوتاهی عمر کتاب سوزان و کتاب سازان &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111069834628915648?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111069834628915648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111069834628915648' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069834628915648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069834628915648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/03/blog-post_111069834628915648.html' title='كتاب سال'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111069771061434171</id><published>2005-03-13T10:32:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T14:10:24.773+03:30</updated><title type='text'>درباره ي بوف كور اوحدي</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333333;"&gt;&lt;strong&gt;درباره ی بوف کور ِ اوحدی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خبر را ابتدا که می شنوم، تعجب نمی کنم. تنها و در اولین فرصت ممکن سری به یک کتابفروشی معتبر-!- می زنم و کتاب را می خرم –بی آنکه حتی طبق عادتم وارسی اش کنم. حتی برایم جالب نیست که دوستان از نمایشگاه که برگشتند، دسته دسته کتاب صادق هدایت همراهشان آوردند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;کتابهایی که معمولا" جایشان بیرون نمایشگاه، مابین بساط دستفروش ها بود و حالا با مجوز وزارت فرهنگ -!- و ارشاد اسلامی -!!- و با تیراژ هفتاد هزار نسخه -!!!- در محل انتشارات صادق هدایت-!!!!- به علاقمندان عرضه می شد&lt;br /&gt;در این که شاید هیچ کتابی به اندازه ی بوف کور در این سالها مورد سوء تفاهم قرار نگرفته شکی وجود ندارد و فکر نمی کنم شرحش ضرورتی داشته باشد. تنها یکی از این تجربیات شخصی را نقل می کنم که مشتی است نشانه ی خروار؛ یکی از دوستان سابقم –که مثل خیلی ها در این چند سال، از انتهای فهرست کوتاه دوستان فعلی جدا شد و به سیاهه ی عظیم دوستان اسبق پیوست- یکی از مدعیان پر و پاقرص بوف کور بود. می گفت هر کتابی که درباره بوف کور درآمده خوانده. کتابخانه اش را–بنا برمدعای خودش- دو قسمت کرده بود؛ آرشیو کتابهای سینمایی و بوف کور. در میان آن قفسه ی لعنتی هم –باز بنا به مدعای خودش- بهترین کتابی که وجود داشت &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;صادق هدایت و هراس از مرگ&lt;/span&gt; محمد صنعتی بود –که احتمالا برای این دوست، از خود کتاب هم مهمتر بود. بارها پیش می آمد که درباره آن داد سخن می داد و اینکه چگونه "دکتر" توانسته شخصیت راوی را به آن زیبایی تحلیل کند و با شخصیت خود هدایت در مقام نویسنده تطبیق دهد. در میان آن نطق های حق به جانب گاه به خودم می آمدم و یکه می خوردم که چطور کتابهای هدایت؛ این سودا زده ی روانی را خوانده ام و خود به جنون مبتلا نشده ام. هرچند لازم به ذکر نیست که با حضور در آن جمع و استماع آن حرفها مرتکب جنونی به مراتب وخیم تر شده بودم. تنها پس از آن بود که دوست سابقم وقتی با همان پس زمینه خواست سراغ مستأجر پولانسکی و تئورمای پازولینی برود، تن زدم و دیگر در اینگونه محافل همراهی اش نکردم؛ شاید برای آنکه آن روزها برای سلامتی خودم ارزش بیشتری قایل بودم&lt;br /&gt;اما حالا سلامتی من و چند نفری مثل من به چه می ارزد؟ و بیشتر به مالیخولیا می ماند این نوشته، مالیخولیایی حاد، چرا که خوب می بینیم چگونه آن فرهنگ جعلی و تلقی بیمار از فرهنگ و ادبیات توانسته با همراهی قدرت، جایی برای خودش بیابد و جایگاهی برپا کند. و اینبار بوف کور است که محل تلاقی کتاب سازان و کتاب سوزان شده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اما چند کلمه ای درباره این نسخه جدید که لاشخوری به نام دکتر بهنام اوحدی گویا دست اندرکار تدارکش بوده &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#9999ff;"&gt;تقدیم نامه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;حق السکوت ای مفصل در ابتدای کتاب و در قالب جملاتی نغز در ستایش دکتر کاتوزیان، جهانگیر هدایت، م.ف. فرزانه و محمد صنعتی آورده شده، هرچند فکر نمی کنم دل آنها را -جز شاید صنعتی- به دست آورده باشد و کارکردش بیشتر برای مخاطب نا آشنایی است که ممکن است با خواندن مجیزها، این بزرگان را با جناب کرکس همداستان بپندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#9999ff;"&gt;کاتالوگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چاپ حاضر بوف کور به واقع کاتالوگ کتابهای کرکس بزرگ؛ جناب دکتر اوحدی است. در انتهای کتاب می بینیم عنوان کتابهای دیگر ایشان را که مرورش هم مفرح است و هم تأسف بار&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد – رهایی از افسردگی&lt;br /&gt;بودن یا نبودن – خودکشی&lt;br /&gt;اعتیاد و سوء مصرف مواد، بزه یا بیماری؟&lt;br /&gt;خزان تنهایی دل –روانشناسی صادق هدایت&lt;br /&gt;راز سرکردگی این روح عاصی – روانشناسی فروغ فرخزاد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#9999ff;"&gt;انتشارات صادق هدایت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اینکه در این سالها جهانگیر هدایت، وارث سر به راهی بود و مثل شمس آل احمد مشغول تخریب شخصیت و آثار برادرش نشد شاید تنها خوش شانسی صادق هدایت بود. اما اینکه چرا ورثه ی هدایت در برابر اقدام اخیر این حضرات در نامگذاری انتشاراتی به نام صادق هدایت ساکت نشستند جای تعجب دارد. مکانی که در آن وظیفه ی تخریب و سوء استفاده ی مالی از نویسنده یکجا به انجام می رسد، به نام خود او مزین شده. دوستی می گفت: هر کس نداند فکر می کند این صادق هدایت که اینهمه سال از نویسندگی خیری ندید، رفت ناشر شد و ... الخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#9999ff;"&gt;خودم با دیگران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;متعجبم که چگونه کتاب را خریدم و نهصد و نود و نه تومن -!- و دو قران و یک عباسی را به جیب این کرکس بزرگ ریختم. هر چند شاید برای خیلی ها مسئله اصلی نفس خرید کتابی از صادق هدایت باشد؛ شاید برای ارضاء کنجکاوی، فخر فروشی، تکمیل کتابخانه یا ... در هر صورت فرقی نمی کند. مرتکب خیانت شده ایم به کتابهایی که دوست داشته ایم. ورق پاره هایی که هنوز به یادمان می آورد روزی کجا ایستاده بودیم و چه می کردیم. جیب های جناب کرکس اوحدی را هم پر کرده ایم و به او اعتماد به نفسی داده ایم تا برود سراغ مرده های بعدی. پس اگر سال آینده در نمایشگاه کتاب به انتشارات فروغ فرخزاد یا بهرام صادقی برخوردید اصلا تعجب نکنید؛ دست کم تا وقتی در این خراب آباد، نویسندگان ابژه ی روانکاوی محمد صنعتی و سلف بر حق اش، جناب اوحدی قرار می گیرند و ما هم می پذیریم که اینگونه باشد، یا رد می شویم و می گذاریم که اینگونه باشد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111069771061434171?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111069771061434171/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111069771061434171' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069771061434171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069771061434171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/03/blog-post_13.html' title='درباره ي بوف كور اوحدي'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-111069691821591796</id><published>2005-03-13T10:22:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T21:09:56.673+03:30</updated><title type='text'>اعترافات - بخش دوم</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ffcc66;"&gt;یادداشت بهمن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;اعترافات – بخش دوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نیمه ی خالی ِ لیوان خالیِ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تصمیم گرفته ام بنشینم و کارهای ناکرده ام را فهرست کنم؛ شاید که طلسم بشکند و سرانجام گامی به جلو بردارم. کاری که مدتهاست لابلای ضروریات جسم و جان، فرصتش پیش نیامده. اول از روی میز شروع می کنم، چرا که جرأت نگاه کردن به قفسه ها را ندارم؛ ده دوازده صفحه ای کاغذ یک رو سفید، پرینت شده با یادداشتی کوتاه و واضح با مضمون "تا انتهای دی تمام شود" زیر گیره کاغذ طلایی که آنها را این همه مدت به هم متصل نگه داشته، در انتظار من که سر برسم و فعلی انجام دهم و به زبانی دیگر زنده شان کنم؛ بله، می شناسم شان. اینها باید برگ های مقاله ی سوزان سانتاگ نازنین باشند؛ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;نکاتی پیرامون ابتذال&lt;/span&gt;. از بین کارهای او این یکی را حتما باید ترجمه می کردم. شروع هم کردم –وبا چه شوقی- اما... بله، حکایتی قدیمی است&lt;br /&gt;چنین است وضعیت &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آخرین تابوی آمریکایی&lt;/span&gt; ادوارد سعید ِِ فقید که مدتهاست خاک می خورد و البته آخرین وسوسه ی شیرین ترجمه؛ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;اثر هنری، در عصر بازتولید مکانیکی&lt;/span&gt; از والتر بنیامین، که این یکی هنوز سر رسیدش تمام نشده و امیدی عبث را مثل لبخند ماسیده ی دوستانی که ترکم کردند، مدام تحویلم می دهد&lt;br /&gt;خب، فکرش را که می کنم می بینم تلخی فرجام این وسوسه ی شیرین مدتهاست به دلم مانده و تنها ترجمه ی من در سالی که دارد عمرش را می دهد به تاریخ، آخرین نسخه ی استاندارد مدیریت کیفیت در مدیریت پروژه بوده! متنی که در حوزه ی خودش به سرنوشتی اسف بار دچار شد. نه حوصله ی فروشش را به نهادی خاص داشتم نه تحمل گشتن پی ناشری معتمد. گذاشتمش به امید خدا و گذشتم... بله، این حکایتی قدیمی است&lt;br /&gt;به دفتریادداشت ام که نگاه می کنم وحشت وجودم را می گیرد. هر چند مدتهاست خبری از فهرست قرارهای شخصی آن تو نیست اما یکی دو برنامه ی جمعی هم که باید دوشادوش دیگران به انجام برسانم بدجوری آزارم می دهد؛ قرارم با هادی احمدی نازنین و پروژه ی سترگ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بررسی جریانهای انتقادی معاصر&lt;/span&gt; که هنوز عملا از حرف جلوتر نرفته، طرح فیلم کوتاهی که روی زمین مانده، ویدئو کلیپی که باید همین روزها کار می شد، پروژه های قدیمی خودم؛ &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بررسی ساختار ارجاع به اساطیر در آثار کارلوس فوئنتس&lt;/span&gt; که باید با مطالعاتی فراگیر در اساطیر یونانی و مایایی و آزتکی همراه شود، &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;جوزف کنراد و رویت ِ واقعیت&lt;/span&gt;، &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تحلیل نئوفرمالیستی نوستالگیا&lt;/span&gt; که مدتهاست به بهانه ی نداشتن فیلم نیمه کاره رها شده، و البته مجموعه مطالعاتی که می خواستم روی نیچه، مارکس و فوکو داشته باشم و با هر کدام لاسی نصفه نیمه زدم و گذشتم... هر چند این حکایتی قدیمی است&lt;br /&gt;اگر از آنهمه کتاب و مقاله ی ناخوانده بگذرم و رسما ابراز حیرت کنم از وجود موجوداتی که می توانند در هفته چند کتاب را پشت سر هم بخوانند و آخ نگویند و خودم را به آن راه بزنم و فراموش کنم که روزی خودم یکی از همین موجودات نادر و رو به انقراض بودم، باید یادی کنم از داستان ِ به قول مرحوم شریف لنکرانی "من-روایت" ای که مدتهاست به قول فرانسوی ها تبدیل به اصلی ترین "پاسیون" زندگی ام شده؛ "&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;نامت را رها کن، رمئو!&lt;/span&gt;" که این یکی بعد از یک سال کلنجار رفتن دارد آماده می شود، و چقدر ضعیف و نابهنگام از آب درآمده! حکایت رازی است دشواریاب که مدتهاست مرده –مثل تصویر محو آن لبخند های کذایی- و دیگر حتی خودم نمی توانم مجسم اش کنم. حتی نمی دانم این "او" از کجا در آن میانه پیدایش می شود. و اصلا در واقع چه بود که در ورق پاره ای که قدمتی یکساله دارد چنین وصفش کرده ام؛ ... كوتاه قد بودی و لاغر، آنقدر لاغر و رنگ پریده كه می ترسیدم كوچكترین ضربه ای همین حالا بیندازدت ... و الخ. اما احتمالا بزودی در همین وبلاگ می آورمش تا شاید جوابی باشد به این کنجکاوی دوستان که؛ "اصلا این سعید کریمی از کی علم شد؟!" و اگر آنها نمی فهمند دست کم خودم بفهمم که "سعید کریمی فقط سیگار نمی کشد". و البته این نقل قولی قدیمی است&lt;br /&gt;اما از هر نکته ای سخن رفت جز ذکر تعب جسمی؛ انگار دندان درد لعنتی کم بود، آنفولانزای شدید هم چاشنی اش شد تا هر روز ده رقم قرص رنگارنگ بیندازم بالا، گور پدر ابژه ای به اسم سلامتی! قرص های اعصاب کم بود، انواع آنتی بیوتیک های کوفتی دارند اینروزها برایم تعیین تکلیف می کنند. حالا که این چند سطر را می نویسم درد مزمن کلیه ی راست ام هم دارد دوباره چشمک میزند و اذن حضور میطلبد. به خوش خیالی خودم می خندم که فکر می کردم این سرمای فراگیر چند روزی از شر برخوردهای ناخواسته خلاصم می کند، اما زهی خیال باطل. و این حکایتی قدیمی است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-111069691821591796?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/111069691821591796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=111069691821591796' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069691821591796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/111069691821591796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='اعترافات - بخش دوم'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110790245974413824</id><published>2005-02-09T02:06:00.000+03:30</published><updated>2005-02-09T04:02:00.416+03:30</updated><title type='text'>هزارتوهای کارلوس فوئنتس</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;در هزارتوی کلمات - 2&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333399;"&gt;هزارتوهای كارلوس فوئنتس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;img src="http://www.roycecarlton.com/speaker_photos/large/fuentes_lg.jpg" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این یادداشت با هدف آشنایی بیشتر با كارلوس فوئنتس و به بهانه چاپ مجدد كتاب ارزشمند مرگ آرتمیو کروز تنظیم شده و سعی دارد برخی از مؤلفه های مركزی آثار فوئنتس را مطرح كند. بر این باورم كه موضوعاتی نظیر سبك روایی، نقش استعاره و مجازهای بیانی در زبان شعرگونه فوئنتس، دیدگاه های فلسفی و نگرش نقادانه وی نیز جای تأمل بسیار دارند كه به دلیل برخی محدودیت ها پرداختن به آنها امكانپذیر نشد. متن حاضر قرار بود که در شماره ۷ نشریه دانشجویی چگور چاپ شود که به دلیل برخی مشکلات فنی و غیر فنی میسر نشد. به هر رو بررسی زوایای گوناگون اندیشه این نویسنده صاحب سبك و فوق العاده محترم نیاز به پژوهشی جداگانه دارد كه امیدوارم فرصتش فراهم آید&lt;br /&gt;در پایان لازم می دانم از دوستان فرهیخته ام؛ پیام فیروزی و هادی احمدی که نکاتی از متن حاضر درحین گفتگو با ایشان شکل گرفت، سپاسگذار باشم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;img src="http://www.economista.com.mx/online4.nsf/(All)/6B33E0F6A7D3B0FC06256F1500670A41/$FILE/Carlos_Fuentes_AP.jpg" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc9933;"&gt;اشاره&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;كارلوس فوئنتس در سال 1928 در پاناما سیتی زاده شد. او بخش عمده ای از دوران كودكی و نوجوانی خود را خارج از میهن، در شهرهایی چون ریودوژانیرو، واشنگتن، سانتیاگوی شیلی و بوئنوس آیرس گذراند. اولین زبانی كه آموخت انگلیسی بود، اما هرگز به انگلیسی ننوشت. خودش می گوید: ((دیدم كه زبان انگلیسی آنقدر نویسنده بزرگ دارد و آنقدر آثار شگفت آور، كه من هرگز در آن میان به حساب نخواهم آمد)). پس برای نوشتن زبان اسپانیایی –زبان مادری اش- را برگزید كه بعدها آموختش تا بزرگترین آثار ادبی قرن بیست و یكم را به این زبان بیافریند و به همراه گروه دیگری از همفكرانش اعتباری نو به این زبان ببخشد. در واقع این فوئنتس مكزیكی بود كه به همراه گارسیا ماركز كلمبیایی، خولیو كورتاسار آرژانتینی و ماریو بارگاس یوسای پرویی بنیانگذار ادبیات جدید امریكای لاتین شدند كه اثرش بر سرتاسر دنیا آشكار بود و رخوتی كه ادبیات نیمه قرن گذشته را فرا گرفته بود شكست و نوید گونه ای دیگر از ادبیات را داد؛ ادبیات ملی. ادبیاتی كه علاوه بر طرح اندیشه های نو و مفاهیم ازلی- ابدی در قالب پیرنگ و شخصیت های یك متن داستانی، ریشه در مختصات تاریخی، فرهنگی و فولكلور سرزمینی خاص داشت. بی شك نمی توان تأثیر اكتاویو پاز دوست و استاد فوئنتس و یكی از بزرگترین شاعران قرن گذشته را بر او نادیده انگاشت، یا تأثیر مكاتبی چون سورئالیسم و آثار نویسندگان مدرنیست اروپایی را دست كم گرفت، اما بی تردید بزرگترین الهام بخش فوئنتس در خلق داستانهایش خود «مكزیك» است. سرزمینی كه با غرایب و اسطوره هایش هاله ای آنچنان دست نایافتنی بر دور خویش كشیده كه حتی آفتاب مدوام و سوزانش نمی تواند در شناختن حقیقت اش به كسی یاری رساند. فوئنتس از مكزیك می نویسد تا مكزیك را بشناسد و به دیگران بشناساند&lt;br /&gt;خواندن آثار فوئنتس شاید در نظر اول دشوار به نظر برسد اما به یقین تجربه ای است كه هرگز فراموشش نمی كنیم. در هنگام خواندن آثار فوئنتس «پوست می اندازیم»، دیگری می شویم، تجربه می كنیم و به قضاوت فراخوانده می شویم. وقتی كه كتاب به پایان می رسد دیگر آن آدم سابق نخواهیم بود -حتی اگر خودمان نخواهیم- گویی گذر سالها بر ما گذشته باشد، حجم تاریخ را به تمامی بر شانه هایمان احساس خواهیم كرد. شاید دلیل اش غنا و اصالت زبانی در شماری از آثار این نویسندة بزرگ باشد كه توسط استاد مسلم ترجمه، عبدالله كوثری، به فارسی برگردانده شده اند و در كمتر ترجمه ای می توانیم نظیرشان را بیابیم؛ گرینگوی پیر، پوست انداختن، آئورا و خودم با دیگران شماری از این ترجمه های درخشان اند&lt;br /&gt;بی شك فوئنتس در پانتئون مدرنیست ها، در كنار بزرگانی چون كنراد، جویس، وولف، فاكنر و كورتاسار جایگاه والایی دارد، و البته تنها نویسنده زنده ی این جمع است. هنوز در هفتاد و چند سالگی می نویسد و تجربه می كند. پس آموختن از فوئنتس و دیگرانی كه تجربه هایی ژرف در ادبیات معاصر ارائه داده اند اجتناب ناپذیر است، چنانكه خود فوئنتس معتقد است بدون دن كیشوت و شكسپیر نه می توانست بنویسد، نه زندگی كند. باشد كه به این ضرورت و به تعریف فوئنتس از ادبیات ملی بیندیشیم و بر آن شویم تا چگونگی اش را بیاموزیم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.fu-berlin.de/alumni/erg/fuentes4.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#336666;"&gt;آدمهای فوئنتس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شخصیت های فوئنتس در حركت آونگ وار میان تاریخ و زمان در نوسان اند. «تاریخ»ای كه هیچگاه مجموع فردیت و فرهنگ آدمها نمی سازدش و «زمان»ای كه در این تلاش نافرجام مثل آب از كف دستشان می لغزد و به مرداب گرسنة گذشته فرو می غلتد. در آرزوی دسترسی به این دو مؤلفه از زندگی آدمی است كه قهرمانان فوئنتس، اگر بتوانیم چنین نامی را برای آدمهای فوئنتس قایل شویم، تجربه می كنند و ناكام می مانند تا بفهمند كه تاریخ و زمان نه قابل دستیابی اند، نه قابل تصاحب تا بتوان در ناخودآگاه جای دادشان و به پشتوانه شان زندگی كرد. برای فوئنتس، فرهنگ از دل مجموعه ای از موفقیت ها، برتری ها و توانایی ها سر بر نمی آورد، بلكه برای او و شخصیت های ساخته و پرداخته او، فرهنگ انباشته ای است از شكست ها، ناكامی ها و عقده حقارت در برابر جهانی كه همیشه توهم برتری اش را داشته. پس به وضوح دیده می شود كه این تقابل بین واقعیت و توهم، یا به نوعی جدال توهم محض و توهمی از واقعیت است كه به متون فوئنتس شكل می دهد. از اینروست كه شخصیت های فوئنتس هرگز به آینده ای روشن نمی اندیشند یا نمی توانند بیندیشند. اینجاست كه تراژدی آغاز می شود. تراژدی گریز از این ناتوانی بدیهی و نقب زدن در اعماق گذشته ها برای یافتن چیزی كه اندكی به اكنون شان معنا دهد و به آنها توان زیستن –و نه صرفاً زنده بودن- ببخشد. اما جستجو هر قدر عمیق تر می شود، ناتوانی عیان تر می گردد. گذشته در نهایت چیزی جز خاطره های محو و باران خورده ای در كنج هزارتوی مه گرفته ذهنشان نیست. حاصل چنین نبرد نابرابری این است كه وقتی از نیمه های عمر می گذرند، به گونه ای غریزی و نه چندان آگاهانه، دست از تلاش بر می دارند و به شرایط خو می گیرند. تجربه های تازه برایشان تنها حكم نزدیك شدن به حال و هوای سالهای دور را می یابد و به هر بهانه ای از خود می پرسند؛ كی و كجا اشتباه كرده اند و چرا «اتفاق» افتاد. در پوست انداختن، الیزابت، آینده محتوم ایزابل است، بی كم و كاست. خاویر نویسنده ای به بن بست رسیده است كه پس از موفقیت كتاب اولش هرگز نتوانسته كتاب دومش را بنویسد، چرا كه نتوانسته چیزی از آن بهتر بنویسد. فرانتس معماری آلمانی است كه بزرگترین مهارت اش را در ساختن بازداشتگاهی در جنگ جهانی دوم به كار بسته، بازداشتگاهی كه بعدها نامزد یهودی اش در آن جان سپرد، بی آنكه كاری از دست او ساخته باشد و در پرسه زدن ها و جستجوهایش نیز هرگز نتوانسته «چرا»یی برای این پیشامد بیابد. در گرینگوی پیر، دلیل حضور گرینگو و هریت در مكزیك آشوبزده نا مشخص می ماند و راوی نیز نمی كوشد چیزی را توضیح دهد، اما دست كم می دانیم آمبروس بیرس خودآگاهانه تن به ویرانی می دهد: از خود سخن نگفتند. زن به او نگفت چه ماجرایی او را به مكزیك كشانده، او به زن نگفت كه به آنجا آمده تا بمیرد، چون هر چیز كه دوست می داشته پیش از او مرده. حتی آنچه را بر زبان داشتند نگفتند. كلمه «فرار» را بر زبان نیاوردند، چرا كه نمی خواستند بپذیرند كه زندانی اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;تراژدی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتی سخن از تراژدی می رود بی لحظه ای تأمل به یاد نویسندگان مورد علاقه فوئنتس می افتیم؛ شكسپیر و سروانتس؛ تراژدی سازانی بی بدیل. هرچند شاید تأثیر دومی آشكارتر باشد. فوئنتس بارها از علاقه اش به دن كیشوت یاد كرده و بر ترجمه مشهور توبیاس اسمالت از این رمان مقدمه ای مفصل و خواندنی نوشته است كه در آن به كاركرد انكارناپذیر این كهن الگو در توصیف آنچه زندگی مدرن می خوانیم چنین اشاره می كند: ((برای من دنیای نو از آن زمان آغاز می شود كه دن كیشوت دلامانچا در 1605، دهكدة خود را ترك می كند، به میان دنیا می رود و كشف می كند كه جهان به آنچه او درباره اش خوانده شباهتی ندارد… او چالشی را كه ما تنها خاص خود می دانیم آشكار می كند؛ چگونه تنوع و دگرگونی جهان را بپذیریم، و در عین حال نیروی ذهن را برای قیاس و وحدت حفظ كنیم، تا این دنیای دگرگون شونده بی معنی نشود… من اعتقاد دارم كه دن كیشوت واقعاً سرآغاز چیزی است كه ما به عنوان داستان مدرن درك می كنیم؛ بازتابی از حضور ما در این دنیا به عنوان موجوداتی پیچیده و مسأله ساز، در یك تاریخ بی انتها، كه تداوم آن به تحت سلطه تخیل درآوردن واقعیت بستگی دارد)). گویی نه تنها خود فوئنتس بلكه شخصت هایش نیز از این تأثیر در آمان نیستند. آمبروس بیرس –نویسنده مشهور آمریكایی كه تمامی زندگی اش را می گذارد و به انقلاب مكزیك می پیوندد- تنها كتابی كه همراه دارد نسخه ای از دن كیشوت است و در توضیح علتش به مرزداران مكزیكی چنین می گوید: ((تمام عمر آرزویم بوده كه دن كیشوت را بخوانم. دوست دارم تا نمرده ام این كار را بكنم. نوشتن را برای همیشه كنار گذاشته ام.)) و بعد خود او چون دن كیشوت، بی آنكه بداند به كجا می رود، مرگ را در آغوش می كشد: ((من آمده ام تا بمیرم، تیر خلاص را شلیك كنید.)) و موتیف تكرار شونده راوی دائم به ما یادآوری می كند كه مسئله چیست: ((گرینگوی پیر به مكزیك آمده بود تا بمیرد.)) مایه ای تراژیك به دور از جبرگرایی ناتورالیستی. این آدمهای او هستند كه پایه گذار موقعیت فاجعه آمیزی می شوند كه توان كارگردانی آنرا ندارند. و این نقطة آغاز تراژدی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;تاریخ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;رمان اهمیتی برای تاریخ قایل است كه كتابهای تاریخی فاقدش هستند&lt;/em&gt;. برای پر كردن این جای خالی و باز آفریدن این اهمیت است كه فوئنتس از مكزیك می نویسد. كشوری كه تاریخش سرشار از جنگ ها و انقلابهای خونین و سالهای طولانی استعمار در برهه های گوناگون است. تاریخی كه باید در میان آن چیزی پیدا كرد كه حائز اهمیت باشد. جستجو در تاریخ برای فوئنتس چالشی بنیادین بوده است؛ شاهكار او &lt;em&gt;زمین ما&lt;/em&gt; به واقع حكایتی دیگر است از تاریخ مكزیك. در گرینگوی پیر هم ما به روایتی از انقلاب مكزیك روبروییم؛ انقلابی بر سرِ زمین و برداشتن مرز. نكته ای كه مورد كنكاش دقیق فوئنتس بوده و به مضمون اصلی اثر او بدل می شود؛ گرینگوی پیر می گفت: مرزی هست كه ما فقط شبانه دل گذشتن از آن را داریم. مرز تفاوت های خودمان با دیگران، مرز نبردهامان با خودمان. مفهوم مرز در آثار فوئنتس كلیدی است. آدمهای فوئنتس دائم از چیزی می گریزند كه نمی دانند چیست؛ شاید بیش از هر چیز از خود «مرز» می گریزند، و در این گریز جاودان از مرزی به مرز دیگر و از «غربتی به غربت دیگر» در میان قفسی كه خودشان ساخته اند، خود را محكوم و زندانی می یابند. در نهایت چاره ای جز شناخت و پذیرفتن این خانه/سرزمین نیست؛ ((مسافر زادگاهش را باز نمی شناسد. باید دوباره كشف اش كند.)) و باز هم در گرینگوی پیر می خوانیم: خانه خاطره ای است. تنها خاطره ی واقعی: چون خاطره خانه ی ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;زمان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شخصیت اصلی رمانهای فوئنتس زمان است، همانطور كه در بهترین نمونه های ادبیات مدرنیستی چنین است. اوج این بازی های زمانی در آثار فوئنتس در پوست انداختن رخ می نماید، جایی كه تجربه متفاوتی را در تكنیك جریان سیال ذهن را می توانیم شاهد باشیم. دو زوج در حال سفر به مناطق مختلف مكزیك با حوادثی روبرو می شوند. این شاید پیرنگی آشنا برای رمانی باشد كه به شدت از به دام افتادن در دام تصوری خطی از زمان می گریزد. حتی خلاصه داستان هم گمراه كننده است، زیرا فوئنتس روال واقع گرایانه در پرداخت رویدادها و شخصیت ها را در هم می ریزد. رویدادها به صورت یك احتمال در می آیند، جا عوض می كنند و گاه با هم تعارض و تناقض می یابند. در این فضا است كه می شود به شخصیت ها نزدیك تر شد و از راه رؤیاهایشان به فردیتشان دست یافت، نه فقط از راه پرداختن به افعال و كنشهایشان. این راهی است كه فوئنتس به كمك بازی با زمان و تقطیع جا به جای روایت بر می گزیند. راهی كه شاید به «واقعیت» آدمها و مكانها ختم نشود. اما براستی كدام واقعیت؟ وقتی تجربه خواندن كتابی از فوئنتس را پیدا كنیم پاسخی منطقی برای این پرسش خواهیم داشت. &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.speakersworldwide.com/images/fuentes_lg.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;ترجمه های پیشنهادی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پوست انداختن، ترجمه عبدالله كوثری، آگه، چاپ اول، 1380&lt;br /&gt;گرینگوی پیر، ترجمه عبدالله كوثری، طرح نو، چاپ اول، 1378&lt;br /&gt;خودم با دیگران، ترجمه عبدالله كوثری، قطره، چاپ اول، 1373&lt;br /&gt;آئورا، ترجمه عبدالله کوثری، تندر، چاپ سوم، 1379&lt;br /&gt;مرگ آرتمیو کروز، ترجمه مهدی سحابی، نگاه، چاپ اول، 1383&lt;br /&gt;سر هیدرا، ترجمه کاوه میر عباسی، آگه، چاپ اول، 1381&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;دیگر مراجع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لانین آگیورکو، &lt;em&gt;کارلوس فوئنتس،&lt;/em&gt; ترجمه عبدالله کوثری، نسل قلم-شماره 33&lt;br /&gt;استیون بالدی، &lt;em&gt;کارلوس فوئنتس،&lt;/em&gt; ترجمه عبدالله کوثری، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، آبان 80&lt;br /&gt;کارلوس فوئنتس، &lt;em&gt;از چشم فوئنتس،&lt;/em&gt; ترجمه عبدالله کوثری، طرح نو، زیر چاپ&lt;br /&gt;میلان کوندرا، &lt;em&gt;هنر رمان،&lt;/em&gt; ترجمه پرویز همایون پور، ص 119-121، نشر قطره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110790245974413824?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110790245974413824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110790245974413824' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110790245974413824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110790245974413824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/02/blog-post_09.html' title='هزارتوهای کارلوس فوئنتس'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110786661460978172</id><published>2005-02-08T16:11:00.000+03:30</published><updated>2005-02-08T16:13:34.610+03:30</updated><title type='text'>آفرینش هنری یا سرقت باور جنسی؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333399;"&gt;آفرینش هنری یا سرقت باور جنسی ؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش در نوشته ای در همین وبلاگ با نام "ادامه ها" به معرفی شعر های یکی از دوستان سابقم پرداختم که زمینه ساز اتفاقاتی شد که نقلش را اینجا مناسب نمی دانم. هر چند وبلاگ من چند خواننده ی ثابت بیشتر ندارد و صرفا" به عنوان "دفترچه ی یادداشت های شخصی" نگاهش می کنم. اما برای توضیح نکته ای مهم -چه برای خودم، چه برای چند نفری که گاه گداری از سر لطف اینجا سرکی می کشند- این سطور را می نویسم&lt;br /&gt;مدتها قبل پسرکی را گوشه ای یافتم که داشت کتابی می خواند از گورکی. سراغش رفتم و گفتگویی را آغاز کردم که تا چندی پیش ادامه داشت. گفتگویی که نه تنها سبب ساز آشنایی نشد، بل هر چه به سمت پایان محتومش پیش می رفت نقشی پر رنگ از "فاصله" داشت. پسرک در آغاز مدعی شد که شاعر است. چند شعری را آورد و خواند که پر بیراه نبودند -این که از خودش بودند یا نه بحثی دیگر است که چندان مهم نمی نماید. تا آنجا که در توانم بود، به حکم وظیفه ای موهوم در کمک به رشد پسرک، کوتاهی نکردم. گاه شنونده بحثهایی بودم جانفرسا و گرفتار بودم زیر بارش ممتد خزعبلات ِ من در آوردی این عزیز بزرگوار اما هرگز مرتکب بی تفاوتی و شماتت نشدم، چرا که خودم را به رعایت اصولی ملزم می دیدم -وهنوز می بینم- که نمی گذاشت تا چنین کنم. زمان زیادی نگذشت تا هویت اصلی پسرک را تشخیص بدهم که حالا به عنوان شاگرد مکانیک به "گله" پیوسته بود و بدجوری داشت به آب و آتش می زد تا دست اش در "قبیله" رو نشود؛ او یکی از خیل پرشماران ِ "شعرای جنسی" بود. این را بعد از حضور در یکی دو جلسه ی آن انجمن ادبی که او از اعضای ثابتش بود دریافتم. هر چند پس از آن هم به قصد دیدار با دوستان قدیمی و شنیدن شعرهای شاعری به غایت شگرف -که به زودی در همین وبلاگ معرفی اش خواهم کرد- پایم به انجمن کذایی می رسید و جز خنده حرفی برای زدن نمی یافتم. خنده ای درونی و از سر افسوس بر نسلی که نیازهای سرکوب شده ی جنسی، پایشان را به این وادی کشانده. راستش برای من تجربه ای به غایت مفرح بود؛ پسرک غایت سعی اش را به کار می برد تا پیش از آنکه شاعری شایسته جلوه کند، فاسقی بایسته به نظر آید.&lt;br /&gt;هرچند چون همیشه بلاهت خودم بود که چنین معلولی آفریده بود. برای من این حکایتی تکراری است؛ چه بسیار پیش آمده که در میان آدمهایی که چون اشباح می گذرند، زمزمه ای شنیده ام. کنجکاو شده ام. قلبم شروع کرده به تپیدن. "چه کسی شعر زمزمه کرد؟ که بود اسم نرودا را آورد ؟" بعد می بینم که بیهوده است. اشتباه شنیده ام. کلماتی را که خودم زمزمه کرده ام با لبهای کسی جور شده و مرا در توهم ابدی ام آواره کرده&lt;br /&gt;به نکته ای دیگر اشاره کنم و بگذرم. مشکل شعر معاصر نداشتن بستر تجربه و کمبود پس زمینه ی فلسفی نیست. مشکل ما نبود کانون های دوست یابی است. اگر چهارتا دفتر باز می شد که تحت پوشش قانون یک پولی می گرفتند و دختران و پسران جوان را به هم معرفی می کردند، دیگر کسی برای این کارها شاعر نمی شد. یکسری آدم هم می رفتند سر کار و کمکی بود به اشتغال زایی. خیابان ها هم خلوت تر می شد و کار مردمی که گذارشان می افتاد به نمایندگی های مجاز تعمیر خودرو زودتر راه می افتاد. چند نفری دعا می کردند و چند نفری صواب می بردند و چند نفری هم به مراد مقصودشان می رسیدند. من و امثال من هم مجبور نبودیم تن به افاضاتی بدهیم که حتی خودمان را بعدها به خنده بیندازد&lt;br /&gt;نگاه که می کنم، می بینم خودمان باعث شدیم "هر گاو ِِ گندچاله دهانی" شب را چنین با ناله های کامرانی اش آغشته کند. آنهم چه بد و دردآور&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110786661460978172?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110786661460978172/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110786661460978172' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110786661460978172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110786661460978172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/02/blog-post_08.html' title='آفرینش هنری یا سرقت باور جنسی؟'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110786640597115268</id><published>2005-02-08T16:07:00.000+03:30</published><updated>2005-02-09T02:05:07.443+03:30</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که اگر ریسمان نبود، شاید اکنون دیگرگونه می سروند، آزادی را&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;آزادی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;محمد مختاری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خویش من است آب و گل سرخ&lt;br /&gt;خویش من است سرو و آزادی&lt;br /&gt;خویش من است گرده ی چسبنده یی که می افشاند&lt;br /&gt;نوزایی ِ پریشانش را&lt;br /&gt;از بساک ای&lt;br /&gt;تا بساک ای دیگر &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هذیان تابناک من است ستاره&lt;br /&gt;که باز نمی ماند از رفتار&lt;br /&gt;نارنج زخمی من و آه من است&lt;br /&gt;روز بلند خاطره و خاطر من است&lt;br /&gt;خرما بنان به سینه ی تابستانی ام&lt;br /&gt;آویخته اند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر ساقه های گندم و نارنج می لرزم&lt;br /&gt;فرزند من هنوز نزاده است&lt;br /&gt;کز درد، چهره اش را تشخیص می دهم&lt;br /&gt;و از تحرک زهدانم&lt;br /&gt;بی تابی نگاهش را&lt;br /&gt;چون چشمه های نیلوفر&lt;br /&gt;احساس می کنم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیا زمان به خاطره ی زهدانم باز خواهد گشت؟&lt;br /&gt;و مهربانی را از آیینه جنینی ام خواهد اموخت؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110786640597115268?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110786640597115268/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110786640597115268' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110786640597115268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110786640597115268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='آزادی'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110704705307878690</id><published>2005-01-30T04:29:00.000+03:30</published><updated>2005-01-30T04:40:16.760+03:30</updated><title type='text'>تبعید در وطن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اعترافات – بخش اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;تبعید در وطن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آن همه وصیت نامه زیبا نوشتیم&lt;br /&gt;هرگز باز نشدند&lt;br /&gt;آن ها را نخواندند&lt;br /&gt;چرا که ما نمردیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;یانیس ریستوس&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باید اعتراف کنم که من هم مثل خیلی ها از فضای اینترنتی تصور درستی نداشتم. باورم این بود که می شود راحت تر بنویسم و بیشتر کارهای ادبی و دغدغه های همیشگی ام را برای مخاطب نکته سنج و همیشه حاضرم – که پس از سالها هنوز خودم هستم- نمودار سازم. اما اینکه این گفتگوی درونی، اینچنین نمود بیرونی پیدا کند تناقضی است که شاید از اول نباید به آن تن میدادم&lt;br /&gt;برای من البته وبلاگ نویسی تجربه ای با ارزش بود تا پس از مدتها بر گردم به خصوصیات بنیادی خودم؛ &lt;span style="color:#cc9933;"&gt;مزاحم بودن،&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#cc9933;"&gt;مخالف بودن&lt;/span&gt; و اغلب &lt;span style="color:#cc9933;"&gt;ناخوشایند بودن&lt;/span&gt;. خصوصیاتی که در تمام این سالها خودآگاهانه سعی کرده ام کم و بیش داشته باشم. این روزها خوب می فهمم معنی "&lt;span style="color:#cc9933;"&gt;تبعید&lt;/span&gt;" را، به تمامی. باورم به همه ترک برداشته، شکسته، و حتی از چینی بندزن ِ "فراموشی" هم کاری ساخته نیست&lt;br /&gt;دیگر نمی خواهم تن به "گفتگو" بدهم. آرزوی همیشه ام این بوده که به زبانی تکلم کنم که تنها خودم آنرا می دانم. زبانی که با گذر سالیان فراموش شده باشد، یا هنوز به وجود نیامده باشد. شاید آنوقت کمتر از یک پاکت در روز سیگار بکشم یا مجبور نباشم به زور و ضرب والیوم تعادلم را حفظ کنم&lt;br /&gt;من مانده ام و یك دنیا جای خالی. چون نویسنده ای كه قهرمانان آثارش دوره اش می كنند و راه فراری برایش نمی گذارند، به دام نوشتن افتاده ام. نوشتن و فقط نوشتن. هر از چند گاهی هم پرسشی همیشگی است که سر بلند می کند؛ زمزمه وار می پرسم، برای کدام مخاطب می نویسم؟ و چرا؟ از سر عادت؟ تفنن؟ خودارضایی؟ شهرت؟! یا عشق؟ ... خود را در واقعیت و بر خط زمان که می یابم، می بینم كه بیش از همیشه و به شكلی شگفت آور همانند شخصیت های رمانهایی كه دوست می داشته ام شده ام؛ مورسوی تک افتاده ی بیگانه، راوی بوف كور، فرانتس ِ پوست انداختن با جستجوهایش مکرر و بی حاصلش، نایب کنسول دوراس و نسیانش، بورخس روای الف، خوابیده کف زیر زمینی در بوئنس آیرس، مارلو ی لرد جیم ِ كنراد و جستجوی همیشگی واقعیت، استیون ددالوس یکدنده ی جویس، سیمور و بادی گلس، نابغه های سلینجر در ته خط، یا نه، به تمامی گویی راسكولنیكوف ام من، و در تمام این سالها دیگری را خویشتن پنداشته ام&lt;br /&gt;سالهاست كه می خواهم بین رشته تحصیلی بی ربطم با ادبیات، فلسفه، سینما، تئاتر، موسیقی و شعر –تمام آن متون و آثار ازلی-ابدی كه روزگاری دل باخته ام كرد- رابطه ای پیدا كنم. می خواهم به بودنم معنایی بدهم، برای اعمالم مشروعیتی دست و پا كنم كه سخت محتاجش هستم و صاحب حقانیتی شوم كه راه را برایم باز كند، اما به كجا؟ می خواهم چند هندوانه را با یك دست بردارم. و مگر میشود؟&lt;br /&gt;هنوز نمی توانم بر سر دو راهی یك مهندس خوب شدن یا هنرمند خوب شدن انتخابی داشته باشم. چرا كه هر دو راه آنقدر نامطمئن هست كه حیران بر جای بگذاردم و آسمان هم همیشه آنقدر ابری هست كه به ما یادآوری كند؛ فردا، زیر باران چقدر شكننده ایم&lt;br /&gt;پا در هوایم. به هنگام درد هیچ نهادی –یا بهتر بگویم هیچ جانداری- حمایتم نمی كند. در مواقع دیگر نیز تا زمانی كه دست از پا خطا نكرده ام می توانم باقی بمانم. و چه آسان می پذیرم كه برای زنده بودن به جبهه رقیب –آنها كه همیشه در سایه اند، آنها كه توهم من سبب ساز آفریدنشان شده- باج مفت بدهم تا محو نشوم. بی آنكه بپذیرم اینگونه زنده بودن با محو شدن فاصله ای ندارد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بس است دیگر. به جای آنکه آن آدمی باشم که به درد لحظات خاص ِ برخی آدمهای خاص بخورد، می خواهم آدمی باشم که به درد تمام لحظات خودش بخورد. خودش و تنها خودش. حتی اگر باختین هم گفته باشد که ما تنها در حین گفتگو با دیگران و زیر نگاه دیگران است که معنا می یابیم حرفش را نمیپذیرم. فردیت ام در گفتگو با دیگران آسیب می بیند. من زیر نگاه دیگران تحلیل می روم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همچنان باران بر من می بارد، چون اشك ستارگان، و به خاطرم می آورد كه چقدر شكننده ام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110704705307878690?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110704705307878690/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110704705307878690' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110704705307878690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110704705307878690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_110704705307878690.html' title='تبعید در وطن'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110704131454404073</id><published>2005-01-30T02:50:00.001+03:30</published><updated>2005-01-30T04:27:36.196+03:30</updated><title type='text'>بیگانه ی آلبر کامو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333399;"&gt;&lt;strong&gt;در هزارتوی کلمات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بخش اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6666;"&gt;بیگانه اثر آلبر کامو&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://www.jimpoz.com/quotes/images/speakers/camus.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;من دست خالی می نمودم. اما از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه چیز، مطمئن از زندگی ام و این مرگی که فرا می رسید. بله تنها همین را داشتم... اما بعدش چه؟ مانند این بود که تمام مدت چشم براه این دقیقه و این سحرگاه بودم که در آن قربانی می شدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;از متن رمان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در بخش "در هزارتوی کلمات" که به طور متناوب می نویسمش، از کاتبهای درخشانی در زمینه ادبیات داستانی، شعر، فلسفه، نقد ادبی و سینمایی نام می برم که هر کدام در حوزه ی خودشان قابل اعتنا و مفید هستند. سعی می کنم که این یادداشتها جنبه معرفی کوتاه داشته باشد و تنها آن نکاتی را پیش بکشم که لازمند تا خواننده ای علاقمند و عاشق را به سوی این کتابها روانه کند&lt;br /&gt;از رمان بیگانه، اثر معروف آلبر کامو شروع می کنم که یکی از مشهورترین آثار ادبیات مدرن قرن گذشته است. فرم ساده و شخصت پردازی پیچیده ی رمان از یک طرف و جوانی و شهرت نویسنده اش به عنوان یکی از زنده ترین روشنفکران فرانسوی در میانه جنگ جهانی دوم و پس از آن، بیگانه را کتابی کلاسیک در پانتئون ادبیات جهان ساخته. کتابی که در ایران هم در روزگار رفته ی "فرهنگ و کتابخوانی" در دهه چهل شمسی جریان ساز بود و شاهدش هم اینکه "جلال آل احمد" به عنوان چهره ای شاخص در جریان فراموش شده ی روشنفکری این دیار ترجمه اش می کند. اما جلوتر هم که بیاییم، این تأثیررا هنوز هم میتوانیم بینیم. مثلا" در شخصیت اصلی تریلوژی کسرا ی جعفر مدرس صادقی، ردپای "مورسو" ضد قهرمان "بیگانه" نمودی حیرت آور دارد. همان شخصیت "تک افتاده"، منفعل، صادق و بی تفاوت؛ کسی که به اعمالش به شکل مجرد هیچ ایرادی نمی توان گرفت، اما هنگامی که به جامعه وارد می شود و در بستر روابط اجتماعی قرار می گیرد فاجعه ای تکوین می یابد. او به ناچار قربانی است، چرا که با آنچه در پیرامونش می بیند بیگانه است. گروه گرایی جمعی، "فرد" را به دلیل صداقتش و البته صراحتش، مورد هجوم قرار می دهد و در طلب ندامت وی او را به مسلخ می برد، اما از این "بیگانه" در برابر این حمله ی ناعادلانه چیزی جز "انفعال" و بی تفاوتی نمی بیند. بیگانه به مرگ محکوم می شود. کسی اهمیتی نمی دهد. کسی برایش گریه نمی کند. او که به جرم "گریه نکردن بر تابوت مادر ِ مرده اش" به اعدام محکوم شده، با &lt;span style="color:#cc9933;"&gt;آفتاب که نورش چشمهایش را می زند&lt;/span&gt; یکی می شود تا جهان نفسی به راحتی بکشد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ترجمه های فارسی پیشنهادی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بیگانه، ترجمه امیرجلال الدین اعلم، تهران، انتشارات نیلوفر&lt;br /&gt;بیگانه، ترجمه جلال آل احمد، تهران، انتشارت نگاه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;برای دسترسی به این ترجمه، بر روی عنوان صفحه کلیک کنید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#339999;"&gt;یادداشتی بر بیگانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;آلبر کامو&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;img src="http://teach.beavton.k12.or.us/~jonathan_stoner/eng12/camus/camus.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه كردم كه تصدیق می كنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع است؛ «در جامعه ما هر آدمی كه در خاكسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار می دهد كه محكوم به مرگ شود». مرادم از ان گفته جز این نبود كه قهرمان كتاب محكوم به مرگ می شود زیرا در بازی همگانی شركت نمی كند. بدین معنی او با جامعه ای كه در‌ آن می زید بیگانه است. در حاشیه، در كناره زندگی خصوصی، منزوی و لذت جویانه پرسه می زند. برای همین است كه برخی خوانندگان وسوسه شده اند كه او را انسانی وازده بشمارند. ولی اگر آدم از خودش بپرسد كه مورسو از چه باره در بازی همگانی شركت نمی كند، تصوری دقیقتر از منش او، یا به هر حال تصوری سازوارتر با نیتهای نویسنده اش، حاصل می كند. پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است كه چیزی را كه راست نیست بگوییم. بلكه همچنین، و به ویژه، آن است كه چیزی را راست تر از آنچه هست بگوییم و، در مورد دل انسان، بیشتر از آنچه احساس می كنیم بگوییم. این كاری است كه همه مان هر روز می كنیم تا زندگی را ساده گردانیم&lt;br /&gt;مورسو، به خلاف آنچه می نماید، نمی خواهد زندگی را ساده گرداند. مورسو می گوید كه او چیست، از گنده جلوه دادن احساسهایش سر باز می زند، و جامعه بی درنگ احساس خطر می كند. مثلاً از او می خواهند كه بنا بر ظابطه متعارف بگوید از جرمش پشیمان است. پاسخ می دهد كه در این باره بیشتر احساس دلخوری می كند تا پشیمانی حقیقی. و همین تفاوت مختصر محكومش می كند&lt;br /&gt;پس، به دیده من مورسو آدمی وازده نیست، بلكه انسانی است بیچاره و عریان، و دلباخته خورشیدی كه سایه به جا نمی گذارد. مورسو بی بهره از حساسیت نیست بلكه اشتیاقی ژرف –ژرف از آن رو كه خاموش است- به او جان می بخشد: اشتیاق به مطلق و راستی. این راستی هنوز منفی است، راستی بودن و راستی احساس كردن، ولی بدون آن هیچ فتحی بر خود و بر جهان هرگز شدنی نیست&lt;br /&gt;بنابراین آدمی چندان بر خطا نیست كه در بیگانه سرگذشت انسانی را بخواند كه بدون هیچگونه نگرش قهرمانانه، می پذیرد كه جانش را بر سر راستی بگذارد. همچنین گفته ام، و باز هم به وجهی شگفت نما و خارق اجماع، كه كوشیده بودم در وجود شخصیت قهرمانم، یگانه مسیحی را كه سزاوارش هستیم بنمایم. پس از توضیحاتم، فهمیدنی است كه این سخن را بی هیچ گونه آهنگ توهین به مقدسات گفته ام، و تنها با محبتی اندك طعنه آمیز كه هنرمند حق دارد به شخصیت های آفریده خویش احساس كند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;1955 پاریس &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110704131454404073?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.ashian.com/books/book/BIGANEH.pdf' title='بیگانه ی آلبر کامو'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110704131454404073/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110704131454404073' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110704131454404073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110704131454404073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_30.html' title='بیگانه ی آلبر کامو'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110687122190375576</id><published>2005-01-28T03:36:00.000+03:30</published><updated>2005-01-28T04:01:24.036+03:30</updated><title type='text'>ادامه ها - بخش اول</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه ها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;سخنی درباره "شعر امروز" ما&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حکایت شعر امروز، حکایتی تلخ است. حکایت بسیار گفتنها و نوشتنهاست، بر عبث، چرا که از سوی دیگر قصه ی فراموشی آن چیزی است که می توان نام شعر بر آن نهاد. قصه ی دست و پا زدنهای بی فرجام در یافتن زبانی نو، قصه راه دادن به هر تجربه پلشتی که قالبی تازه بیافریند، و قصه ی مرگ اندیشه و احساس. حکایت لاس زدنهای بی وقفه با کلمات، نگاههای شهوانی به قافیه ی بی دفاع، هذیانهای کابوسی رذل از پس انزالی زودرس. سرگذشت بدنام کردن گذشتگان و تشکیل انجمنهای رنگارنگ شعرخوانی به مثابه خانه های محبت نوبنیاد&lt;br /&gt;باری شعر امروز که نیما شالوده اش را برپا کرد و شاملو غنایش را، اخوان با اسطوره ساختش و فروغ با احساس، شعری که سهراب به زیباترین سخن می سرودش، امروز در لابلای این همه نابسامانی به سختی، اما همچنان نفس می کشد، و چه زیبا و سرافراز! شاید تنها در لحظه ی نادری که می توانید کتابی از "احمد رضا احمدی" یا "محمد علی سپانلو" بیابید، گوشه ی قفسه ی خاک گرفته ی کتابفروشی ِ فراموش شده ای در کوچه ای تبعیدی از این شهر پرهیاهو&lt;br /&gt;اما همه چیز ختم نمی شود به همین ها. امروز دیگرانی هم هستند که ادامه ای هستند شایسته بر آنچه شعر امروز پارسی می نامیم اش؛ عبدالله کوثری، بزرگ مترجم ما، انسانی به نهایت سترگ که آنگونه که باید نمی شناسیم اش. ایرج جنتی عطایی؛ شاعر، ترانه سرا و نمایشنامه نویس؛ زنده ترین تبعیدی دیار ما که به واسطه ی ترانه هایش گاه گاهی اسمش در نازل ترین تریبون ها زمزمه می شود. و فرید صادقپور؛ جوانی از همان تبار که امروز امید ماست برای ادامه ای شایسته، هرچند هوشیاری بسیاری می طلبد دوری از "سرگیجه ها" یی که نسل ما را به بند کشیده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شعر از کتاب "گزیده شعرهای عبدالله کوثری" که توسط انتشارات آگه چاپ شده نقل می شود، تا یادمان نرود، چه کسی در قرق ِ باغچه ی آواره، ماه را پیدا کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#6666cc;"&gt;ایستاده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;عبدالله کوثری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دستش به سوی خاطره تا فریاد&lt;br /&gt;نبضش کنار همهمه های سبز&lt;br /&gt;مویش&lt;br /&gt;فرار جنبش ابر و باد&lt;br /&gt;اکنون&lt;br /&gt;در آستانه ی سرخ ذهن&lt;br /&gt;ایستاده است&lt;br /&gt;این زن که بی گمان&lt;br /&gt;آفتاب را&lt;br /&gt;در صریح ترین مدار خاک دیدار کرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمانش&lt;br /&gt;آغاز مثنوی بود&lt;br /&gt;با آن طنین سوزان&lt;br /&gt;و تنهایی عظیم پرنده ای که در مردمک هایش می گشت&lt;br /&gt;عابری را می مانست&lt;br /&gt;که جاده خاکستری صبح را در نوشته&lt;br /&gt;رویاروی مشرق می ایستد&lt;br /&gt;تا گریبانش&lt;br /&gt;از آفتاب و سبزی علف&lt;br /&gt;لبریز شود&lt;br /&gt;چشمانش&lt;br /&gt;ایستادن و نگریستن بود&lt;br /&gt;تا پرده ها&lt;br /&gt;به بیداری دستها رشک برند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آغاز&lt;br /&gt;دورتر از آغاز بود&lt;br /&gt;نگاه می کنم اکنون&lt;br /&gt;ایستاده است&lt;br /&gt;بر سبزه و دریا&lt;br /&gt;بر سبزی هر سبز&lt;br /&gt;و پیرهنش&lt;br /&gt;ادامه ی نجوای برگ و باران است&lt;br /&gt;و مویش در دیدار آفتاب&lt;br /&gt;خوشه های رسیده ی گندم&lt;br /&gt;در پهنه ی غروب&lt;br /&gt;نگاه می کنم، اکنون&lt;br /&gt;ایستاده است&lt;br /&gt;و عشق نام پرنده ای است&lt;br /&gt;که بر انحنای شانه اش می خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آغاز&lt;br /&gt;دورتر از آغاز بود&lt;br /&gt;ماندم که دریابم&lt;br /&gt;بر انحنای روشن رنگین کمان&lt;br /&gt;پرواز هفت اوج چکاوک را&lt;br /&gt;ماندم که دریابم&lt;br /&gt;رستگاری شیرین عشق را&lt;br /&gt;بر خطوط پیشانی ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایستاده ام من&lt;br /&gt;و زیر پلکهایم&lt;br /&gt;جریان نور و بوسه و آتش&lt;br /&gt;و پنجره دیگر بار&lt;br /&gt;گامهای محتوم مرد را می خواند&lt;br /&gt;و بر آستانه ی سرخ ذهن&lt;br /&gt;اکنون&lt;br /&gt;ایستاده است&lt;br /&gt;با دو چشم شرقی&lt;br /&gt;و دستهایی که آینه و آب را&lt;br /&gt;فرا راه من می گیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;ایرج جنتی عطایی نمایشنامه ای دارد به نام "پروانه در مشت". نمایشنامه ای که گویا دیده شده و بسیار مورد توجه قرار گرفته، اما متأسفانه ما اینجا، در سرزمین مادری مشترکمان، نمی توانیم بخوانیم اش. ایرج در مجموعه ای که برای آندرانیک آساطوریان سروده و او با کلام و موسیقی خودش آنها را اجرا کرده ترانه ای دارد با نام همان نمایشنامه کذایی. ترانه ای که یادآوری به جائیست در این راستا که جریان ترانه سرایی موج نو هنوز با ایرج جنتی عطایی زنده است و به حیات خودش ادامه می دهد، آنهم با این زبان زیبا، گزنده و تأثیر گذار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#6666cc;"&gt;پروانه در مشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;ایرج جنتی عطایی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;مثل تو، مثل یه کفتر&lt;br /&gt;مثل من، مثل یه کودک&lt;br /&gt;مثل من، مثل یه شاخه&lt;br /&gt;مثل تو، مثل یه پوپک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل پروانه ای در مشت&lt;br /&gt;چه آسون میشه ما رو کشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قریه تا قریه اشک&lt;br /&gt;ستاره تا ستاره سرد&lt;br /&gt;غریبه تا غریبه ترس&lt;br /&gt;مترسک تا مترسک درد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل پروانه ای در مشت&lt;br /&gt;چه آسون میشه ما رو کشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی&lt;br /&gt;که رو تالاب این پسراهه افتاده&lt;br /&gt;مثل این ساکت دلگیر آواره&lt;br /&gt;که تن واکرده رو دلتنگی جاده&lt;br /&gt;ما رو با قطره اشکی&lt;br /&gt;میشه لرزوند و ویرون کرد&lt;br /&gt;ما رو با بوسه شعری&lt;br /&gt;میشه ترانه بارون کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل پروانه ای در مشت&lt;br /&gt;چه آسون میشه ما رو کشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این بیداد پهناور&lt;br /&gt;تو این شبراه سرتاسر&lt;br /&gt;نه یه دست و نه یه آغوش&lt;br /&gt;نه یه سنگ و نه یه سنگر&lt;br /&gt;پناهی نیست جز آواز&lt;br /&gt;رفیقی نیست جز دیوار&lt;br /&gt;کجایی ای چراغ عشق&lt;br /&gt;منو از سایه ها بردار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل پروانه ای در مشت&lt;br /&gt;چه آسون میشه ما رو کشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;افتخار آشنایی با فرید صادقپور را کمتر از یکسال است که دارم. در این مدت رابطه دوطرفه ما سرشار از تضادهای غریب و برخوردهای متناقض بوده و البته احساس شعفی بسیار از شنیدن شعرهای جوانی که اگر بداند چقدر نوشته های اولیه اش شاهکارند دست به سوی آنچه خودش "تصویرسازی در شعر" می نامد نمی برد و خون ِِ خودش ودیگران را بی جهت کثیف نمی کند &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#6666cc;"&gt;آینه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;فرید صادقپور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;به آینه&lt;br /&gt;نقشی را&lt;br /&gt;که فکر می کنیم&lt;br /&gt;سالهاست می شناسیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;به قاب عکس&lt;br /&gt;تجسد لحظه ای را&lt;br /&gt;که دوست داشته ایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;به پنجره&lt;br /&gt;تصویر طلوعی&lt;br /&gt;بی خورشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;زندگی را&lt;br /&gt;لابلای حرکت عقربه ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;نوسان را&lt;br /&gt;تپش را&lt;br /&gt;در رگ صبرمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کنیم&lt;br /&gt;سنگواره ی&lt;br /&gt;رنگ زخم عشق را&lt;br /&gt;بر جداره تکامل روحمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزریق می کند&lt;br /&gt;مرگ&lt;br /&gt;شوق زنده بودن را&lt;br /&gt;بر دفتر خاطراتمان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110687122190375576?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110687122190375576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110687122190375576' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110687122190375576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110687122190375576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_28.html' title='ادامه ها - بخش اول'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110677993474809198</id><published>2005-01-27T02:10:00.000+03:30</published><updated>2005-01-28T04:02:50.856+03:30</updated><title type='text'>جیم جارموش و هالیوود</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#333399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هالیوود، سینماگران مستقل آمریكا و جیم جارموش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.kinomag.ru/pix/authors/author-425.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc9933;"&gt;&lt;strong&gt;این مقاله کوتاه حاصل تنها همکاری مشترک من و دار و دسته نشریه چگور بود که در شماره 5 این نشریه، آذرماه 1382، چاپ شد، بدون اغراق با صدها غلط چاپی و غیر چاپی! اینجا ضمن اینکه فرصتی است تا متن کامل و صحیح اش را بیاورم، امکانی فراهم می آید تا خاطره ی روزهایی غریب و تعیین کننده در زندگی ام را زنده کنم؛ روزهای شور و ظلمت. به جستجوی راهی هزارتوهای مه گرفته را یکی پس از دیگری می کاویدم به امید پاسخی برای پرسشهایم، اما چه بی اثر؛ چیزی جز ظلمت وجود نداشت. حال که نگاه می کنم می بینم تنها خاطرات گذشته اند که حاضرند، یادگارهایی از روزگاران اضطراب و عطش، فریاد و نگاه، روزگارانی که در آنها یاد ها گاه عزیز می شدند و گاه کم بها&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سینما&lt;/span&gt; : (( بزرگترین سهم ادبیات در پیشرفت بشریت –حتی بیش از نیاز به نگهداشتن پیوند فرهنگی و غنی سازی زبان – شاید این باشد كه به ما یادآوری می كند؛ دنیا، بد ساخته شده و كسانی كه عكس آن را وانمود می كنند- قدرتمندان و خوش اقبالان- دروغ می گویند. و نیز یادآوری می كند كه دنیا می تواند بهبود یابد و به دنیاهایی كه تخیل ما و زبان ما قادر به آفریدنشان هستند، بیشتر شبیه شود. جامعه آزاد باید شهروندان مسئول و نقادی داشته باشد و برای ساختن اینچنین انسانهایی كه فریب كسانی را كه بر آنها حكومت می كنند، نخورند و از نعمت تحرك همیشگی روحی و و تخیلی پرشور و هیجان برخوردار باشند و برای دامن زدن به نارضایتی از وضع موجود، هیچ وسیله ای بهتر از ادبیات نیست)). شاید اگر این دفاع جانانه ماریو بارگاس یوسا از ادبیات خوب و پویا و معترض را قبول كنیم و بخواهیم از هنرهای نوشتاری به عرصه هنرهای دیداری تعمیمش دهیم، نزدیكترین گزینه ای كه به ذهنمان خطور كند، مدیوم سینما باشد. سینمای خوب، اصیل و شورشی. نوارهای سلولئیدی كه جولانگاه عصیان پیشرو ها، آوانگارد ها و مستقل هاست. و اندیشه هایی كه علیه ابتذال و پیش پاافتادگی زندگی روزمره، مبارزه می كنند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;هالیوود&lt;/span&gt;: شناخته شده ترین سمبل فرهنگ آمریكایی است. غول رسانه ای و آشكاره ترین ابزار پنهانی، در دستانِ جاه طلب نخستین ابرقدرت هزاره سوم. همه با آن آشنایند و هركسی در هر كجای جهان دست كم از چند تا از محصولاتش استفاده كرده. صادر كننده رؤیای آمركایی است و به هركس كه طرفش برود یادآوری می كند كه چقدر بیرحم است. افسانه هایی كه در اطرافش ساخته این فضا را تشدید كرده و به هالیوود جلوه ای اسطوره ای بخشیده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همه می دانند كه چگونه هالیوود در راستای اهداف جنگ سرد مستقیماً زیر نظر پنتاگون قرار گرفت، تا اسپیلبرگ و لوكاس و مخلوقات فضاییشان خطر تهدیدكننده موجودات ناشناخته ای كه از سرزمینی دوردست می آیند اما هیئتی انسانی دارند- شرقی ها- را به انسان های خوب و شرافتمند –شهروندان آمریكایی- گوشزد كنند یا جی اف ك(1991) و نیكسون(1995) -هر دو ساخته الیور استون- چگونه دمكرات ها را دو دوره پیاپی در آمریكا به قدرت رساندند و همه مردان رییس جمهور(آلن ج. پاكولا-1976) بعد از واترگیت چطور خیال همه را از بابت كارایی نظام دموكراتیك آمریكا راحت كرد. اما وظیفه اصلی هالیوود چیزی فراتر از اینهاست؛ این سیستم شدیداً توتالیتر، دشمن شماره یك و نابود كننده اندیشه های تازه است و آرمانش ساختن دنیایی است پر از مردمان خوبی كه هر چه ما نشانشان می دهیم را به عنوان حقیقتی ازلی-ابدی بپذیرند &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مستقل ها&lt;/span&gt;: یاغیان بزرگ غالباً اطراف هالیوود پرسه زده اند. اگر محدوده بررسی مان را به نیم قرن اخیر محدود كنیم می شود از جان ک&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اسوویتس به عنوان نفر اول اسم برد. كسی كه به استانداردهای هالیوود و نظام پدرسالانه اش پشت كرد و با بازیگران غیرحرفه ای، فیلم های ارزان قیمت اش را ساخت تا مستقل نام گیرد. اما حركت او تا ابتدای دهه هفتاد و ركود جدی سینمای آمریكا دنباله روی پیدا نكرد. با استفاده از شرایط جدید بود كه دار و دسته نیویوركی – كاپولا، اسكوسیزی و چیمینو- فیلم هایشان را ساختند و سیدنی لومت در معرض دید بیشتری قرار گرفت. واپسین فیلم های رادیكال بونوئل، آثار موج نوی سینمای فرانسه و سینمای آزاد انگلستان همراه با ساخته های دیدنی برتولوچی كه هر از چندگاهی از ایتالیا می رسید نشان از نهظت ناپیدایی می داد كه مقیاسی جهانی به خود گرفته بود. شاید كاپولا یا اسكورسیزی را تحسین كنیم كه توانستند با استفاده از امكانات سیستم، فیلم های ضدسیستم بسازند. اما آنها دیر یا زود تسلیم شدند. دیگر از بزرگان سینمای اروپا خبری نبود و عرصه در ابتدای دهه هشتاد به شكل غیر قابل تصوری خالی شده بود. در این شرایط بود كه جان سیلز بازگشت هفت سیكاكاسی(1980)، جیم جارموش با عجیبتر از بهشت و جوئل كوئن با جنایت ساده وارد صحنه شدند. با فیلم هایی كه نشان از سینمای جان كاساویتس می دادند، بنابراین حالا جمعی از سینماگران همسو پدید آمدند كه رسماً مستقل خوانده شدند. بعدها اسپایك لی، هال هارتلی، آتوم آگویان، كوئنتین تارانتینو به این گروه اضافه شدند و حركت ادامه یافت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هدف مشخص بود: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تا آخرین توان، خلاف جهت هالیوود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;جیم جارموش&lt;/span&gt; (متولد 1953 – آكرونِ اوهایو) یكی از رادیكال ترین فیلمسازان مستقل آمریكاست. در جوانی با ساموئل فولر فیلمساز كهنه كار آمریكایی آشنا شد و از او بسیار آموخت. تنها بیست و سه ساله بود كه این شانس را پیدا كرد فیلم خودش را بسازد؛ عجیب تر از بهشت. بعد از آن گرفتار قانون(1986)، قطار اسرار آمیز(1989) و شب روی زمین(1991) همه به تك افتاده هایی می پرداختند كه جامعه مدتها بود قیدشان را زده بود. این چند نفر را تنها ایمان سرپا نگه داشته بود و از همین جا مهمترین ویژگی جارموش عیان شد. آدم های او وقتی در موقعیت های تراژیك قرار می گرفتند رفتاری سوای آنچه معمول بود داشتند؛ با پوزخندی به استقبال شرایط می رفتند، موقعیت شان را می پذیرفتند، اما حاضر نبودند تسلیم شوند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;لحن دوگانه فیلم های جارموش از مرد مرده(1995) آغاز می شود، همگام با سینمایی آكنده از هجو مضامین دستمالی شده، ارجاع به هالیوود و آشنایی زدایی از دنیایی كه روی پرده نقره ای پیش از این برایمان ساخته شده. اما او حرف های دیگری هم دارد. جوانی به نام ویلیام بلیك ـ همنام با شاعر بزرگ انگلیسی ـ را به تگزاس می فرستد تا هم از غرب وحشی جادویی آشنایی زدایی كند و جمله معروف … به غرب برو، مرد جوان! را به سخره بگیرد، هم زمینه ساز بحثی جدی در باب شاعری، كمك هنر به خودشناسی و پذیرش مرگ شود. همانگونه كه گوست داگ، سامورایی تنها در دل نیویورك بزرگ، قهرمان آخرین فیلم جارموش در آخرین سال هزاره دوم ـ گوست داگ: طریقت سامورایی(1999)- با گنگستر های كاریكاتورگونه، جنگید و در پایان شبیه وسترنر ها با حریفش دوئل كرد اما حرفهای جارموش در باب مفهوم مرگ و زندگی، رابطه انسان و طبیعت و برابری نژادی نیز فراموش نشد. &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;طریقت جارموش&lt;/span&gt; از میان بردن نیروی عادت است، آفرینش دنیایی تازه و دیدن چیزهایی پیشتر نادیده. او دنیای آشنایی كه ما می شناسیم را عمداً به هم می ریزد و از ریخت می اندازد تا پرسش هایش را مطرح كند. از این رهگذر گوست داگ هجوم به سانتی مانتالیسم و خشونت پوچ هالیوود است كه تصاویر غیر واقعی و ابلهانه اش را سالهاست در ذهن ما حك كرده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://us.ent4.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/artisan_entertainment/ghost_dog__the_way_of_the_samurai/_group_photos/forest_whitaker3.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ایمان&lt;/span&gt; : مردی بر بام آپارتمان اش در قلب نیویورك قایقی درست كرده با دقت و صرف وقت بسیار. و وقتی با پرسش گوست داگ روبرو می شود كه چگونه می خواهد آنرا به آب بیندازد، به دوردست ها خیره می شود و نمی خواهد بپذیرد كه چنین چیزی شدنی نیست. كشتی نوحی بر بام آپارتمانی در نیویورك، مبشر آخر الزمانی قریب الوقوع&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;اگر بدانی كه به كجا می روی و اراده كنی، حتی اگر سرت را قطع كنند، همچنان زنده هستی&lt;/span&gt;. این جمله یك از میان نویس های فیلم است. گوست داگ كه با اسلحه خالی در دوئل با رقیب اش شكست خورده و آخرین لحظه های زندگی اش را سپری می كند، كتاب راشومون را به حریف می دهد و از او می خواهد كه ((كتاب را بخواند و نظرش را به او بگوید)). به آینده؛ با امید و اعتماد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نسل جدید&lt;/span&gt; ؛ جارموش در مصاحبه ای می گوید: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;با خواهر زاده ام در نیویورك قدم می زدم. حدوداً بیست ساله است و مثل لات و لوت ها حرف می زند و مثل جوان های رپی لباس می پوشد. دیروقت بود. در پیاده رو، متوجه كتابی شد كه از جیب جوانكی كه مثل گنگستر ها لباس پوشیده بود، بیرون زده بود. خواهرزاده ام از او اسم كتاب را پرسید و طرف، كتاب را به او نشان داد. یكی از رمان های همینگوی بود. آنها هر دو كتاب را خوانده بودند، بنابراین گفتگوی جانانه و پرشوری را درباره آن شروع كردند و مدتها درباره اش به بحث پرداختند. من یكی مات و مبهوت به این منظره نگاه می كردم، چون قاعدتاً نه آنجا جای آن جور صحبتها بود، نه آنها … در پایان مثل دو تا رفیق شفیق از هم جدا شدند و من مدتی گذشت تا باور كنم و به خودم بیایم. به نظرم صحنه بسیار زیبایی آمد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;فیلم های جارموش – به ویژه مرد مرده و گوست داگ – شكوه جارموش از زمانه اند. زمانه ای كه در آن دیگر هیچ چیز سرجایش نیست. اما جارموش فراموش نمی كند كه بگوید به تمام نسل ها باید احترام گذاشت. در میان نویس های گوست داگ می خوانیم: نمی توان به صد سال قبل بازگشت. مهم این است كه هر نسل بهترین راه را در میان خودش جستجو كند. بله، می توان میان اینهمه حماقت و خون و تباهی، در اعماق شهری جهنمی، همچون سامورایی جارموش، راسخ و استوار قدم برداشت. همچنان كه خود جارموش سالهاست كه در سینمای آمریكا چنین می كند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;سعید کریمی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;آبان 82&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110677993474809198?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110677993474809198/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110677993474809198' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110677993474809198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110677993474809198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_27.html' title='جیم جارموش و هالیوود'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110670597030330521</id><published>2005-01-26T05:47:00.000+03:30</published><updated>2005-01-26T05:53:55.236+03:30</updated><title type='text'>کاشفی که در من گم شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;كاشفی كه در من گم شد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محمد علی سپانلو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مفتخرم كه در من خدايی نبود&lt;br /&gt;پرنده‌ای بدون قفس&lt;br /&gt;كه پرواز را رؤيا ندانست&lt;br /&gt;درختی كه شانه‌ای پذيرا داشت&lt;br /&gt;تا قفس‌ها براو بياويزند&lt;br /&gt;ياد آور مبادی پروازها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسانی نه كامل&lt;br /&gt;شيدايی كتاب عزائم&lt;br /&gt;سودايی اشاره‌ها و معما&lt;br /&gt;آزاده‌ای كه پرسش را پس داد&lt;br /&gt;به لب‌های نيم بسته‌ی قاصد&lt;br /&gt;مفتخرم كه غنچه را گشودم&lt;br /&gt;در آن پاسخی بود يا نه&lt;br /&gt;كسی ندانست&lt;br /&gt;حتی كاشفی كه در من گم شد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110670597030330521?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110670597030330521/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110670597030330521' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110670597030330521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110670597030330521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_110670597030330521.html' title='کاشفی که در من گم شد'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110669342125894207</id><published>2005-01-26T02:16:00.000+03:30</published><updated>2005-01-28T04:03:36.543+03:30</updated><title type='text'>تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6666;"&gt;وطن کجاست&lt;br /&gt;که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6600cc;"&gt;تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این چند خط را سه روز پس از پست یادداشت "علیه رمانتیسم زنانه" می نویسم به این امید که برخی حرفهای ناگفته را بیاورم و یاددشت را تکمیل کنم. بهانه اصلی ام اما کامنت ای است که گویا از طرف دوست نادیده ای که به وبلاگ ایشان لینک داده ام گذاشته شده. هرچند بر این باورم که با گذاشتن همین لینک به اندازه کافی دمکرات بوده ام و قضاوت را به خواننده احتمالی واگذاشته ام تا از مقایسه نوشته خودم و آن وبلاگ به نتیجه ای برسد که شایسته است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما سخنی دیگر؛ میخائیل باختین متفکر بزرگ روس جایی گفته "فرهنگ بدون &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;منطق مکالمه&lt;/span&gt; بی معناست" و از "ساخته شدن خود، زیر نگاه دیگری" یاد میکند. من –برخلاف دیگرانی که "کوته فکر و خودخواه و خودپسند" نیستند- از این مکالمه استقبال کرده ام و آنرا فوق العاده سازنده می دانم، حتی اگر دربدر دنبال مخاطب بگردم و با کامنت گذاشتن در وبلاگ این و آن، این مخاطب بالفعل را پیدا کنم. و حال که این مکالمه تا حدی برقرار شده، فرصتی است برای پاره ای توضیحات&lt;br /&gt;پذیرفتن "فردیت" دیگران حرفی است و پذیرفتن "جریانهای فکری" که بر فردیت دیگران چنبره زده حرفی دیگر. در این شرایط است که "نقد" و "گفتمان انتقادی" مناسبترین گزینه موجود به نظر می رسد. شاید اگر &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;اندیشه انتقادی&lt;/span&gt; وجود نمیداشت ما همچنان در عصر حجر بودیم و با "برگ" سر می کردیم و به هرکس که می گفت بالای چشممان چیزی شبیه ابرو وجود دارد با گرز جواب می دادیم –کاری که امروز با شدت کمتر اما کماکان با همان محتوا انجام می دهیم، شاید کمی آبرومندانه تر&lt;br /&gt;در بسیاری موارد حق با این دوست عزیز است. من آدمها را همانگونه که هستند نمی پذیرم، چرا که اعتقاد دارم باید بسیار برتر باشند از مغاکی که در آن گرفتار آمده اند – و این را شامل خودم، اطرافیانم و همنظرانم نیز می دانم و استثنایی قایل نمی شوم. اینکه موضوع این یادداشت "انتقاد از تفکری دیگر" بود موجب نمی شود بپذیریم "انتقاد از خود" فراموش شده. به عنوان مثال شخصا" به عنوان نویسنده آن یادداشت می توانم به اندازه کافی از آن ایراد بگیرم، مثلا" اینکه بنا به چه دلایلی "نابسنده" به نظر می رسد و الخ. "پرفکت" نویس هم نیستم و داعیه اش را ندارم. تنها اعتقاد دارم که باید در لحظه "سخن" را ناگفته نگذاشت و حرف را زد، حتی اگر دیگری خوشش نیاید و آرامش "گلخانه" ای اش به هم بخورد، چرا که گلخانه همیشه در معرض تهدید بادهای هرزه و هولناک دنیای "سیاه" بیرونی است، دنیایی که سعی نکرده ایم تا تغییرش دهیم، حتی بر آن بوده ایم که نبینیمش تا دنیا برای ما همان گلخانه مان باقی بماند. و به دلیل همین تصور است که امروز نمی توانم "سبز بودن" را جز رؤیای محال و بی فرجام ِ &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ما&lt;/span&gt; رؤیایی های خوابزده بدانم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110669342125894207?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110669342125894207/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110669342125894207' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110669342125894207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110669342125894207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_26.html' title='تکمله ای بر علیه رمانتیسم زنانه'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110663270502924394</id><published>2005-01-25T09:07:00.001+03:30</published><updated>2005-01-28T04:05:20.066+03:30</updated><title type='text'>در خاموشی سوزان سونتاگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;مرثیه ای در مرگ آخرین روشنفکر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;img src="http://www.daad.de/alumni/pics/vip/Susan_Sontag.jpg" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پیش از تحریر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نمی دانم بغضم که ترکید هنوز روزنامه دستم بود یا نه. بغضی که مدتها بود جایی پنهان مانده بود دیگر اینهمه جای خالی را تاب نداشت. روزهای تلخ ادامه دارند؛ تک درختهای تناور دانه دانه دارند به خاک می افتند؛ ادوارد سعید، هانری کارتیه برسون، ژاک دریدا و حالا با مرگ سوزان سانتاگ، برهوت، چشم انداز غالب شده&lt;br /&gt;نمی توانم باور کنم. به آن گروهی تعلق نداشت که سالهاست تمام شده اند و انتظار مرگشان را می کشیم؛ آنقدر نزدیک می نمود و صدایش هنوز به قدری رسا بود که فکر نمی کردیم بمیرد، با اینکه می دانستیم سرطان دارد و دست به کار نبردی سخت است&lt;br /&gt;در میانه ی بهت خبر و هنگامی که نمی دانستم با چشمان اشک آلودم در ازدحام شهر چه کنم به یاد جمله ای از او افتادم که بعد از 11 سپتامبر در نیویوکر نوشته بود: ... بیایید با تمام وجود دسته جمعی عزاداری کنیم، اما دسته جمعی احمق نباشیم. یک ذره آگاهی تاریخی می تواند کمک مان کند تا بفهمیم که چه اتفاقی افتاده و در ادامه چه اتفاقی ممکن است بیفتد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;به جای متن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوزان سونتاگ (2004-1933)، منقد، فیلسوف و نویسنده یهودی تبار در نیویورک متولد شد. شهری که نماد طبقه و ارزشهای خاصی در فرهنگ آمریکایی بود (ساحل شرقی با چشم انداز اروپا، روشنفکری، گذشته) و در تقابل محض با بخشی دیگر (ساحل غربی با چشم انداز پایان جهانی اش، هالیوود، خوشگذرانی، آینده ناشناخته وهیجان بر انگیز). کتابهای او پرشمار، متنوع و درخشان اند؛ علیه تفسیر و مقالات دیگر (1968)، درباره عکاسی (1977)، بیماری در مقام استعاره (1979)، درباره رنج دیگران (2002) و کتابها و مقالات دیگر. اغلب در نیویورکر می نوشت، سالهایی ریاست انجمن قلم امریکا را به عهده داشت و این اواخر روی آورده بود به داستان نویسی. با اینهمه بیش از تمامی نویسندگان و منتقدان هم عصرش مستقل می نمود و تعلق به هیچ دسته ای را تاب نداشت. به اردوگاه چپ نپیوست، اما نقد رادیکال تاریخی و سیاسی را خوب می فهمید و به کار می برد. از منتقدانی نبود که متن را برای متن می خواهند. با آنکه در تحلیل های دقیق و موشکافانه اش از بررسی مناسبات بین اجزای متن شروع می کرد اما همواره به خواننده یادآوری می کرد که سرش را بالا نگهدارد و ببیند دور و برش چه می گذرد. وقتی چشم براه گودو را در سارایووی روزهای اوج جنگ - زیر نور شمع- به صحنه برد کارش بیش از آنکه نمادین باشد، از روی تعهد بود و آگاهی. به پارادوکس غریبی تن داده بود؛ عملش همانقدر غیرعقلانی بود که نمایشنامه بکت چنین بود. به شخصیتی از بکت می مانست، اما حرف دیگری می زد؛ بیایید چشم انتظار گودو نباشیم، جز کارادزیچ کسی نخواهد آمد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در عرصه سینما مقاله "علیه تفسیر" او شاید نمونه ای مثال زدنی باشد. نوشته ای که می تواند به راحتی او را در کنار دلوز، بوردول و وولن، در سیاهه بزرگترین نظریه پردازان سینمایی معاصر قرار دهد. سانتاگ را می بینیم که چهار دهه قبل، بی آنکه بخواهد از پیش فرض های دست و پاگیر زبانشناسانه یا روانکاوانه آغاز کند، بر مرزهای هرمونتیک گام می زند و چه بی پروا برخی نگرش های افراطی آنرا به سخره می گیرد. غالباً او را در کنار پالین کیل دیگر منتقد زن مشهور سینما قرار می دهند. اما شاید تنها فصل مشترک سانتاگ و کیل همین شهرت باشد. خصیصه ای ناموجه که باعث شده اخیراً کرگ سیگلمن نیز در کتابی دست به این قیاس بزند تا نتیجه مورد علاقه اش را بگیرد: ((سونتاگ را ستایش می کنم، اما کیل را دوست دارم)). و هرگز سراغ این پرسش بنیادین نمی رود که چه چیز باعث شد کیل در دهه 80 مشاور پارامونت شود درحالیکه سانتاگ پشت میز آپارتمانش در نیویورک بر اثری هنری متمرکز بود؛ و شاید یادداشتی، و حق التحریری. تمایز از ابتدا مشخص بود: کیل بچه تخسی بود که خودش را برای هالیوود لوس می کرد و زمانی که دیگر کسی نازش را نمی خرید خودش را در آغوش پارامونت پرتاب کرد اما سانتاگ یکسره پشت به هالیوود کرده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جریان روشنفکری رادیکال امروز آمریکا بی شک به سانتاگ تعلق دارد -هرچند با مقادیری مصالحه؛ از وودی آلن فیلمساز تا جاناتان رزنباوم منتقد همه و همه ادامه مادر معنوی شان به نظر می رسند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;حضورش در زلیگ (وودی آلن – 1970) در نقش خودش به عنوان یک روشنفکر چیزی بیش از ستایش از سوزان خستگی ناپذیر می نماید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژورنالیست – به معنای عام اش- نبود، اما به همه جا سرک می کشید و هیچ سیاستمداری از تیررسش خارج نبود. این اواخر در مخالفت با سیاست های جهوریخواهان مقاله هایی نوشت و نوک شمشیرش را به سمت بوش پسر نشانه رفت. اما همواره می دانست که در چه جایگاهی ایستاده است و برای تحقیر سیاستمداران جناح مخالف هیچ فرصتی را از دست نمی داد. جایی گفته بود: (( من معرف آمریکا نیستم، حتی معرف آن اقلیت قابل ملاحظه ای هم نیستم که از برنامه های امپریالیستی بوش و مشاورانش حمایت نمی کنند، مایلم تصور کنم که معرف چیزی به جز ادبیات، و وجدان، مفهوم مشخصی از وجدان یا وظیفه، نیستم.)) زمانی درباره والتر بنیامین نوشت: ((او [ بنیامین] آخرین روشنفکر بود.)) و حالا با قطعیتی بیشتر می توانیم تکرار کنیم که &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سانتاگ، سوزان سانتاگ خستگی ناپذیر و یکدنده، آخرین روشنفکر بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بعد از تحریر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همت دوستان ماهنامه هفت، مجموعه مطالبی در شماره 6 این نشریه در معرفی سوزان سانتاگ منتشر شد؛ از جمله مقاله مشهور و بحث انگیزش "علیه تفسیر" با ترجمه ای دقیق و پاکیزه از مجید اسلامی، مقاله ای درباره کامو و نوشته هایی دیگر، که با سبک و سیاق و سلیقه همیشگی این ماهنامه گوهری گرانبها برای شناخت سانتاگ فراهم آورده –دست کم در این فقر تأسف بار مطالب ارژینال ادبی و هنری. شاید پس از این مجموعه مطالب اولین نوشته ای که به خاطر آید، یادداشت او درباره رمان خاطرات پس از مرگ براس کوباس نوشته ماشادو دآسیس باشد که توسط عبدالله کوثری به فارسی برگردانده شده و به عنوان ضمیمه این کتاب توسط نشر مروارید به چاپ دوم هم رسید&lt;br /&gt;این مقاله شاید نمونه جالبی باشد برای شناخت سانتاگ در مقام ناقد ادبی. قیاس هوشمندانه اش میان تریسترام شندی &lt;em&gt;لارنس استرن&lt;/em&gt; و خاطرات... و نیز تحلیلی نو از رمانهایی که به شیوه اتوبیوگرافیک نوشته می شوند نکاتی خواندنی و گاه حیرت آورند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بعد از تحریر دوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرش می گفت: "نمی دانم عکس العمل زنان روشنفکر ما به مرگ سانتاگ چیست؟"، نمی شود دقیقاً پیش بینی کرد، هرچند چیزهایی می شود دید. و براستی خود پرسش از بیخ و بن مشکل دارد. کدام زن روشنفکر ایرانی؟ معیار روشن فکری زنان در این "خراب آباد" چیست؟ نوبل بردن کتوله ها؟ آخرین رمان زویا پیرزاد یا آخرین فیلم تهمینه میلانی؟....... بگذریم تا بعد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110663270502924394?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110663270502924394/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110663270502924394' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110663270502924394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110663270502924394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_25.html' title='در خاموشی سوزان سونتاگ'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110652158292491351</id><published>2005-01-24T02:28:00.000+03:30</published><updated>2005-01-24T03:20:03.083+03:30</updated><title type='text'>علیه رمانتیسم زنانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;علیه رمانتیسم زنانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;حتما" تا به حال سری به وبلاگ هایی زده اید که نابجا و فله ای "از عشق سخن می گویند" و چه بسیار حرص خورده اید از ماهیت تهوع آور رمانتیک شان! خوشبختانه فضای مجازی اینترنت این بخت را دارد که نگاه نهفته یک طبقه خاص، جنسیت خاص یا ذهنیت خاص را نمودار سازد. در این مورد و در جایی که به جای آنکه با خود آدمها طرف باشیم اغلب با ردپاهایی طرف هستیم که به زحمت می شود نام متن بر آنها گذاشت، زمینه ای فراهم می شود برای تعمق و نگاه دقیق به برخی زوایای تفکری خاص. تفکری سنتی و ریشه دار که پوسیدگی اش به حدی است که حتی در مرکز ِ جامعه ی گله وار امروز ما فرد شجاعت بیانش را ندارد، یا نمی تواند با مخاطبش در این زمینه همداستان شود و آنرا به اثبات برساند. اما اینجا شبکه ی جهانی است و آداب و امتیازت خودش را دارد که از جمله این امتیازات عقده گشایی های "رو" و "زمخت" گروهی از زنان جامعه " ملخ زده" ماست. شاید بتوان گفت؛ سنت تخیل رمانتیک زنانه از کالبد بی جان دفترهای خاطرات فراموش شده ی دختران تیپیکال دبیرستانی روحی تازه یافته و در قالب وبلاگ های رنگارنگ –با صفحه آرایی شبیه همان دفترهای کذایی- اینبار در موضع قدرت و" حق به جانب"، سر به آسمان می ساید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جز ابراز تأسف –که هدف اصلی این نوشته است- می خواهم چند خطی هم درباره آنچه سرمنشأ این ابتذال سخیف متافیزیکی است بنویسم و کمی رمانتیسم سنتی زنانه را به چالش بکشم؛&lt;br /&gt;در فرهنگ -؟!- این خراب آباد و شاید تمامی جوامع پدرسالار، "زن" سعی دارد – یا چون امری محال، تنها آرزو دارد - که به خودش به چشم آفریننده یا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سوژه&lt;/span&gt; نگاه کند و به دنیا به مثابه موضوع شناسایی یا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ابژه&lt;/span&gt;. و تنها مکانی که برای این امر و این نوع نگاه از آن خود می داند رمانتیسم و باور به متافیزیک است. یعنی همان راه گریزی که قدرت پدرسالار به او اعطا کرده برای تسکین اش در برابر واقعیت موجودی که همه جا خودنمایی می کند واقعیت &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زن به مثابه ابژه&lt;/span&gt;. تفکر " &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زن به مثابه مؤلف&lt;/span&gt;" با باور به وجود سوژه، و تفکر در مقام سوژه، روی به متافیزیک می آورد؛ به عرفان، اخلاق، مذهب و البته عشق به مثابه واقعیتی عرفانی/اخلاقی. و افسوس که بهایی که در برابر قبول متافیزیک باید پرداخت، خروج از گردونه انتقاد فرهنگی و مسئولیت اجتماعی است و پیوستن به گله ای که چشم به جایی خارج از این ویرانه دارند و چشم براه قاصدی هستند که برسد و بگوید که "او" می آید تا ... و باز هم افسوس که هیچکس، هیچگاه نخواهد آمد. نه "خدایی" در کار است، نه "گودو" یی، اگر نجات دهنده را در آیینه نیابیم. تا زمانی که متافیزیک هست و باور به مهملاتی تعریف نشده از قبیل خوشبختی، که در مرتبه ای والاتر قرار میگیرند از شقوق دیگری که میتواند در شرایط حاضر پاسخ قانع کننده تری به مسایل امروزی مان بدهد –فرض بگیرید؛ آگاهی فرهنگی، تعهد اجتماعی یا شناخت هنری- به جایی نمی توان رسید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در اینکه "قدرت پدرسالار" بار دیگر به اینگونه اندیشیدن مجال رشد داده تا بخشی از ساختارش جبارانه اش پنهان بماند، جای شکی نیست و بر ماست که نگذاریم. سخن من اما اینجا در رابطه با متونی خاص بود؛ یعنی وبلاگهایی که مانند کتابهای جبران، کوئیلو، فهیمه رحیمی و امثالهم مشتری های پر و پا قرص زیادی دارند و کارکردی در حد تمدد اعصاب&lt;br /&gt;و نکته مهم در این میان زمان ای است که صاحبان اینگونه فضاها در اثبات حقانیت شان حرام می کنند. خیلی ساده آنها خودشان و کارشان را خیلی جدی تر از آن گرفته اند که ارزشش را داشته باشد. جملات زیر را عینا" از یکی از وبلاگ های اینچنی نقل می کنم که می تواند مشتی باشد نمونه خروار؛&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff9900;"&gt;سلام &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff9900;"&gt;نمی دانم که تا امروز برای شما چند بار اتفاق افتاده که وقتی در حال راه رفتن در خیابان هستید ماشینهایی را ببینید که به دنبال یک ماشین تزئین شده با گل در حال حرکتند و بوق بوق کنان از کنارتان رد می شوند .. برای ما که بارها و بارها اتفاق افتاده بخصوص اینکه دو روز پیش در یکی از همین ماشین های تعقیب کننده بودیم و جای همگی خالی لحظات خوشی داشتیم ... امید واریم که زندگی همه تازه دامادها و نو عروسان مثل هندوانه هایی سرخ و شیرین باشد و همچنین امیدواریم که جوانها نیز به احساسات و علایقشان اجازه بروز بدهند تا شاید جادوی عشق راه گشای مسیر زندگیشان باشد و به خاطر مسایل حاشیه ایی از گفتن " دوستت دارم " پروا نکنند و اجازه دهند تا به کمک عشق سقفی اندازه قلبهایشان بسازند .... دسترسی به این&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.azeshghchizibego.persianblog.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبلاگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;نتیجه اخلاقی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تلاش برای خارج شدن از مقام ابژه و تبدیل شدن به سوژه. تلاشی بی حاصل و تأسف بار. کوششی که از دور رقت انگیز به نظر می رسد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;بعد از تحریر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;پیش از این در یادداشتی که در مرگ سوزان سانتاگ نوشته بودم - که به زودی در این وبلاگ می آورمش- به یکی از مهمترین خصوصیات او پرداخته بودم؛ یعنی تلاش همیشگی اش در جا انداختن مفهومی از انسان منتقد که برای به وجود آوردن فردیت اش در برابر هجوم جامعه نیازی به متافیزیک ندارد. چندی بعد در تایمز لندن مقاله ای کوبنده و تأثیرگذار خواندم با عنوان " &lt;span style="color:#336666;"&gt;سوزان سانتاگ های ما کجایند؟&lt;/span&gt; ". یادداشتی که گرچه همچنان رنگ مرثیه داشت اما به پرسشی اساسی می پرداخت. من اما طمع ِ سانتاگ نمی بندم، تهمینه میلانی های ما کجایند؟!!؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;&lt;strong&gt;س. آرش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110652158292491351?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110652158292491351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110652158292491351' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110652158292491351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110652158292491351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post_110652158292491351.html' title='علیه رمانتیسم زنانه'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10351880.post-110651859195443913</id><published>2005-01-24T01:40:00.000+03:30</published><updated>2005-01-24T03:04:05.030+03:30</updated><title type='text'>یادداشت اول</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt;یادداشت اول&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در دنیای کتوله ها زندگی می کنیم. گویی این حیقیقت چون تقدیری محتوم خودش را در ذهن ما آنچنان حک کرده که نه تنها در برابرش مقاومت نمی کنیم، بلکه به مانند قانونی گریزناپذیر می پذیریمش. فضای ابلهانه و گله ای که بر ارتباطات ما حاکم است روز به روز خطرناکتر و بدیهی تر جلوه می کند. قانون بقا بر تحقیر هر نوع آگاهی خودآگاه، و ستایش هر تجربه ناخودآگاه بنا شده. هرچند برای آنها که هنوز توسط بازی بلعیده نشده اند، رازی در میان نیست؛ اتفاق خارق العاده ای نیفتاده، همه چیز همانگونه که انتظار می رفت پیش رفت تا رسیدیم به این نقطه؛ قدرت، آنچنان به کمک خود ما، بر ما چنبره زده که یارای مقاومتی هم نمانده. پس؛ خوشحالیم که در دنیای کتوله ها زندگی می کنیم و خرسندیم که به عضویت در این دنیا پذیرفته شده ایم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند روز پیش یکی از دوستان می گفت که رسم نیست این زبانی که تو داری به کار می بری، در ادبیات وبلاگ نویسی! یادم نیست چه جوابش را دادم، اما برآن شدم که وبلاگ را با همین زبانی که عزیزان با آن حال نمی کنند پیش ببرم. پس مانیفستی آماده کردیم به کمک دوستم آرش برای اعلام حضور سوسوزنمان، که در فرصتی دیگر می آوریمش&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کجا ایستاده ایم؟ چه را باختیم و چرا باختیم؟ چرا با جا زدن، قدرتی را به دسته مقابل دادیم که هرگز شایسته اش نبود؟ در اثر تلاش های بی وقفه و شبانه روزی ما، کلمه جوانانه مترادف کلمه عوامانه شده. منتقد جوان با سابقه ترین مجله سینمایی مان سعی دارد نگارشش را تا حد مکالماتش در تاکسی و کله پزی و چت های احقانه اش تنزل دهد. حق هم دارد. هم سردبیر حمایتش می کند، هم خواننده به وجد می آید. برای قدرت حاکم، جوان خوب، یعنی جوان مرده. و ما چه خوب ، در خوبی از هم سبقت می گیریم. در هر صورت مسئله حل شده است؛ نبودن بهتر از بودن است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;... ما به دشمن رسیدیم و او کسی جز خود ما نبود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10351880-110651859195443913?l=judetheabscure.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://judetheabscure.blogspot.com/feeds/110651859195443913/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10351880&amp;postID=110651859195443913' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110651859195443913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10351880/posts/default/110651859195443913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://judetheabscure.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='یادداشت اول'/><author><name>Saeed Karimi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
