بهانه ها و بهانه های تازه
بهانه ها و بهانه های تازه
فاتحه ی این وبلاگ را همین جا می خوانم. بی شک حضور در میان اصحاب بلاگ اسپات تجربه ای جالب است که برای من تا همین جایش کافی است. هر چند پیش از این هم قصد داشتم با نابود کردن این صفحه ی احمقانه پروسه ی خودزنی ام را تکمیل کنم اما حالا دیگر واقعا انرژی ادامه دادن ندارم. پس دست از گردن کلفتی بر می دارم و به ادامه ندادن ادامه می دهم
اما
بلاگ اسپات علی رغم یونیکد بودن برای تایپ متون به زبان مادری بنده پدرم را در آورده. ادیتور ضعیف «در قیاس با مثلا پرشن بلاگ» و اعوجاج در متن به هنگام نگارش کلمات انگلیسی آدم را ذله می کند. در انتهای سطور نمی توان نقطه گذاشت. علامت تعجب با جهشی خارق العاده می پرد هر جا که عشق اش بکشد و خلاصه بهانه که کم نیست
خاطرات بد گذشته هر بار، از هنگام تایپ آدرس این بلاگ در آدرس بار به سراغم می آیند و رهایم نمی کنند. چند جدال قلمی که با دوستان و دشمنان داشتم؛ به لجن کشیدمشان. رنجیدند. برایم مهم نیست. اما احساس خیانت به قصد اولیه ام از حضور در این فضای مجازی آزارم می دهد. قرار نبود درباره خودم بنویسم یا پای خصومت های شخصی را وسط بیاورم. برای همین هم مطلبی را که درباره ی هادی احمدی نوشته بودم پست نمی کنم. و براستی «من اینجا چه می کنم؟» شاید بزرگترین اشتباهم این بوده که مدتهاست این سؤال را از خودم نپرسیده ام
گرینگوی پیر، دوست عزیز نادیده ام لطف کرده و به این وبلاگ در پیج وزین خودش لینک داده. ممنون كه به فكر اين گرینگوی خسته بودی! ضمن دعوت تمامی خوانندگان انگشت شمار این صفحه به بازدید از وبلاگ گرینگوی پیر، از لطف این دوستم تشکر می کنم
بلاگ اسپات کنتر ندارد. بلاگ اسپات را بعضی از سرورها «با هر تلفظی که بخوانیدش » فیلتر کرده اند و نمی دانید که چه احساس کافکایی مضحکی به شما دست می دهد وقتی حتی نمی توانید صفحه ی وبلاگ خودتان را ببینید. لیست بلاگ های بلاگ اسپات برای وبلاگ های فارسی قابل استفاده نیست. اگر کسی از جانش سیر شود و بخواهد چیزکی زیر نوشته ی ابلهانه ی شما بنویسد، باید از هزار و یک خان رد شود و مسلم است که همه رستم و هرکول نیستند و دشنام ای که می خواستند بنگارند را زیر لب می دهند و می روند و دیگر پیدایشان نمی شود... و گذشته از همه ی اینها، یا در نتیجه ی همه ی اینها؛ بلاگ اسپات اسباب بازی مزخرفی است. بر می گردم به همان پرشن بلاگ لجن، و نقطه ضعف ها را با مسکن های رنگارنگ ناسیونالیستی سعی می کنم که نبینم
زمان رفتن رسیده. خاموش و رام. نوای گنگ مرد سرخپوست از دوردست ها گویی همچنان زمزمه می شود؛ «زندگی یه خاطره س. ببین و فراموشش کن». نه واهمه ها ارزشش را دارند که بی نام و نشان بمانند، نه بهانه ها. نه نام ها و نه یادها. تنها شاید خاطره ای دور است که نمی گذارد این جمله به پایان برسد؛ یاد غروبی سرد و باران خورده و آدمهای نازنینی که به صف ایستاده بودند تا با هجوم شان، بیداری شهر خسته را فریاد کنند. پازلی گم شده از زمانی از دست رفته که ... پیدا نخواهد شد
نشانی از آفتاب
نشانی از آفتاب
آن روز. روز زیبا، روز تاریک. صبح ِ آواز. بعد از ظهر آغاز. تا نشانی از آفتاب دویده. عرق. قطره های رهایی و اضطراب. عکس ها. پخش ِ زمین. پاییز عشق. زمستان ترس. برف زلزله. عصر خانه. تگرگ معجزه. دوشنبه ابر. آفتاب اما همچنان خاموش، با دلیل. به راه می سپارمت تا سایه ی بلند ِ آواره. به خواب می سپارمت تا سپیده دم کابوس. تا جشن ماسه. کسی می داند من چند بار پله ها را شمردم؟ کاغذ های سپید را که دزدید؟ کسی که سوگند خورد و به سوگند خود وفادار بماند. نام های دو هجایی، سه هجایی. هیچ نمی گویند. پدر بزرگ می گفت. غبار می دانست. ساعت ام را چرا نمی بینم. بدون شن کجا ایستاده ام، حیران ساعت آبی. ماهی ها در آب می میرند. ستاره ها در شب. تقویم روی دیوار. سیگار روی لب. کارور. کریستوا. فوکو. رورتی. کسی می داند چه خبر است؟ لاکان. دریدا. نیچه. سال هشتاد و سه. تمام شد. گم. تازه. همیشه پیش از آنکه فکرش را کنی اتفاق می افتد. نیفتاد. سیب. کجا؟ کی؟ آن روز. روز زیبا... و نشانی از شر. دیالکتیک روشنگری. گنگ ای شهر خسته. برداشتن یک کلاه. امید. یأس. شور. اعتماد. لجن. خواب. سیگار. هنوز. آفتاب. سر ِ گر که شوره نمی زند. کلاغ که شعر نمی گوید. خروس های سمفونی. بکارت ِ تراژیک. لاک. هوسرل. هگل. هایدگر. چپ. راست. چراغ قرمز. سرگیجه. گزینه ی سه. ببخشید، چرا سوالهای دفترچه ی من یک گزینه بیشتر ندارند؟ بسکوییت ات را بخور و خفقان بگیر. شکارچی گوزن. تبارشناسی اخلاق. هوش مصنوعی. طبقه ی اول کجاست؟ من نمی ایستم. مدادم را می تراشم و به نبرد می روم. دانه دانه. باران. اشک می ریزند. خون. مزه ی ترس را گویی فراموش کرده ام. من از جام وحشت چنان سیر نوشیده ام که هول، این همخانه ی اندیشه های خون ریز ام، دیگر مرا نمی تواند لرزاند، با نشانی از آفتاب
و ناتوانی این دستهای سیمانی
... و ناتوانی این دستهای سیمانی
برای امین زاد حیدر
بر لبانش لبخند به ساحل می نشیند
ولی نه برای من
در نگاهش اضطراب بر عرصه پارو می کشد
ولی نه برای تو
دریای به کران بی نشانه راز را
با گام هایش
تکمیل می کند
و طنین صدایش
افرای بلند را به شهادت
می خواند
سنگتراش جوان پیر
تیشه ات را بر زمین بگذار
التهاب نظم ویران کننده درد را
با صدایی نومید وار می جوید
ولی نه پاسخی از من
سطل آهک بر خون به گندم کشته ات می پاشد
در جستجوی لبخندی
ولی نه جوانه ای از تو
سنگتراش مرده
تا سنگ نشده ای
تیشه را بر زمین بگذار
تابستان 82
كتاب سال
یادداشت اسفند
کتاب سال
ادبیات اسپانیولی؛ دن کیشوت، فوئنتس، مارکز و یوسا
واقعه ی هیجان انگیز؛ باز هم دن کیشوت میهمان ما شد و در کتابخانه هایمان جا گرفت، چرا که در هزاره ی سوم بیش از هر زمان دیگری نیازش را حس می کنیم و هوای خواندنش را داریم. می خواهیم به جوهره اش دست یابیم، این بزرگترین سودای ماست که همواره نامتحقق بر جای می ماند. در باب این اثر سروانتس با کلام فارسی محمد قاضی در فرصتی دیگر باید نوشت که انتظارش را می کشم
بازچاپ گرینگوی پیر کارلوس فوئنتس از سوی طرح نو که معمولا عادت دارد مخاطبان جدی کتابهایش را برای چاپ مجدد جان به لب کند و وقتی که دیگر کسی امیدی ندارد تن به این عمل شوم دهد، شاید اتفاق بعدی باشد و مرهمی بر زخم های کاری ِ اسدالله امرایی بر پیکره ی این غول ادبیات معاصر. هرچند امرایی الحق هر چه از دستش برآمد برای مخدوش کردن چهره ی فوئنتس به خرج داد، اما این کتاب نازک شاید آن خاطره ی بد را بزداید. انتشارات نگاه اما دست به حرکتی زده که اگر با حجم کنونی ادامه یابد امیدوارکننده است. خارج کردن مرگ آرتمیوکروز کارلوس فوئنتس از محاق و چاپ مجدد آن با حروفچینی تازه –اتفاقی که کمتر روی می دهد- فرخنده است، به همان اندازه که خود اثر و ترجمه ی مهدی سحابی. نگاه این روزها سالهای سگی ماریو بارگاس یوسا را هم با ترجمه ی احمد گلشیری به فارسی درآورده تا سال هشتاد و سه هم مثل چند سال اخیر بدون یوسا تمام نشود. هرچند مخاطب یوسا روز به روز کمتر و کمتر می شود تا با اطمینان بیشتری بتوانیم از کتاب سازی های کمک درسی و جزوات موفقیت و کامیابی و خزعبلات تعبیر خواب و فال و آموزه های بودایی به عنوان سلیقه ی غالب جامعه ی کتابخوان –یا کتاب نخوان- ایرانی یاد کنیم. و دستاوردی دیگر؛ کاوه میرعباسی زنده ام که روایت کنم مارکز را توسط نشر نی به بازار فرستاد تا دوستداران گابیتو، بعد از چند سال غیبت، کتاب جذابی از او را دست بگیرند و ورق بزنند و اعصابشان به هم نریزد
ادبیات روس؛ در انتظار داستایووسکی
هیجان انگیزترین واقعه در عرصه ی ادبیات روس، اتفاقی است که هنوز نیفتاده؛ وعده ی نشر چشمه برای چاپ ابله داستایووسکی با ترجمه ی سروش حبیبی. صالح حسینی هم قمارباز را مجددا ترجمه کرده و به بازار روانه کرد تا ضرورت بازنگری در ترجمه های کلاسیک را بیشتر بفهمیم. ترجمه آل احمد اگرچه خواندنی است، اما یکدست نیست و با توجه به دخل و تصرف های وراث حق به جانب آل احمد در آثار او، دست کم ترجمه ی حسینی قابل اعتماد تر می نماید. اما اتفاق تأسف بار شاید چاپ اول یا بازچاپ چند ترجمه ی ناموفق از ناباکوف باشد که سوالی بنیادی را مطرح می کند؛ با این بضاعت ناچیز، چرا فلان مترجم تازه کار به خودش این اجازه را می دهد که برود سراغ ناباکوف و ... الخ
ادبیات آلمانی؛ سیمای دلقکی در میان جمع
واقعه ی شگفت؛ سیمای زنی در میان جمع هانریش بل دوباره روی پیشخوان است. عقاید یک دلقک هم با ترجمه ی شریف لنکرانی بعد از سر و صداهایی که در شماره یازدهم ماهنامه ی هفت برپا شد توسط نشر جامی تجدید چاپ شد. خبری فرخنده و اتفاقی بزرگ. کتاب آنقدر برجسته هست که واداردمان تا بپرسیم چرا در این سالها نمی توانستیم به چنین فارسی شیوایی بخوانیمش. هرچند انتقاداتی هم وارد هست، مثل عدم حروفچینی مجدد و کاغذ ارزان قیمیت و بی کیفیت کتاب که گاه این شبهه را به وجود می آورد که با یکی دیگر از همان نسخه های زیراکسی کذایی طرف هستیم. کنولپ هرمان هسه هم با ترجمه ی سروش حبیبی توسط نشر ققنوس به چاپ دوم می رسد تا لذت اعتماد به "کتابی که واقعا از هسه باشد" را بچشیم. و همین و دیگر هیچ
ادبیات فرانسه؛ از برتون تا گاری
نادیا آندره برتون با ترجمه ی ضعیف و سردستی کاوه میرعباسی امیدها را به یأس بدل می کند. بازچاپ ژان دوفلورت مارسل پانیول، چند کتاب دوراس از جمله شیدایی لل و. اشتاین، خداحافظ گاری کوپر و زندگی در پیش رو رومن گاری، سفر به انتهای شب سلین، طاعون، بیگانه و سقوط آلبر کامو، جاده فلاندر کلود سیمون، چاپ اول افلاک نما ناتالی ساروت هیچکدام باعث نمی شود تا اطلاع ثانوی بازار ادبیات فرانسوی سوت و کور نباشد
ادبیات امریکا
سال، سال فاکنر است، بی تردید. چرا که دو ترجمه ی درخشان از او در زمستان به بازار آمده. خشم و هیاهو با ترجمه ی بهمن شعله ور و گور به گور به ترجمه ی نجف دریابندری. هر دو کتاب البته تجدید چاپ شده اند، اما مخاطبان جدی می دانند که در ویرانه ی مادری ما، این امر به خوابی بی تعبیر می ماند. جز این اما انگار هیچ خبری نیست. تب کارور و سالینجر هم خوابیده مدتهاست که کسی سراغ همینگوی را نمی گیرد. فیتزجرالد و ملویل و اشتین بک که جای خود دارند
نقد و فلسفه
در عرصه اندیشه مارکسیسم و نقد ادبی و مارکس و آزادی از تری ایگلتون با ترجمه ی اکبر معصوم بیگی به بازار آمد که هر دو کتاب خواندنی اند و ترجمه شان قابل قبول. پیام یزدانجو فرآیند به لجن کشیدن کتاب های مهم را با ترجمه ی سه کتاب از رولان بارت ادامه داد، و در برابر وی، مراد فرهادپور و امید مهرگان چنین فرآیندی را در مورد خود او آغازیدند که با پاسخ یزدانجو همراه بود و برای مدتی کسی نمی دانست کی به کی است و برای همه این سوال پیش آمده بود که جدال مقاله نویسان دست چندم و مترجمان باری به هر جهت چرا باید در این سطح نقل محافل شود... و حیف از آن سه کتاب بارت. در همین راستا ترجمه ی مثله شده و ناخوانای تاریخ جنسیت میشل فوکو با نام ارده به دانستن توسط نیکو سرخوش و افشین جهاندیده به بازار آمد تا حرکات "یزدان جویی" از جبهه های گوناگون همچنان ادامه داشته باشد. حرکاتی که به همان اندازه غم انگیز است که توقف انتشار مجموعه نویسندگان قرن بیستم فرانسه به سرپرستی خشایار دیهیمی، که به یاد سرنوشت شوم مجموعه نسل قلم و نشر تجربه انداختمان
سینما
و با کمال تأسف اتفاق مهمی در عرصه کتابهای سینمایی نیفتاد، جز شاید انتشار یکی دو عنوان از مجموعه کتابهای کوچک کارگردانان بزرگ که توسط هادی چپردار سرپرستی می شود و چاپ با تأخیر مجلدی دیگر از راهنمای فیلم روزنه کار و شاید تاریخ سینمای دیوید بوردول و کریستین تامپسون که چون هنوز ندیده امش نمی توانم درباره اش اظهار نظر کنم
باقی بقای دوستان و آرزوی کوتاهی عمر کتاب سوزان و کتاب سازان
درباره ي بوف كور اوحدي
درباره ی بوف کور ِ اوحدی
خبر را ابتدا که می شنوم، تعجب نمی کنم. تنها و در اولین فرصت ممکن سری به یک کتابفروشی معتبر-!- می زنم و کتاب را می خرم –بی آنکه حتی طبق عادتم وارسی اش کنم. حتی برایم جالب نیست که دوستان از نمایشگاه که برگشتند، دسته دسته کتاب صادق هدایت همراهشان آوردند
کتابهایی که معمولا" جایشان بیرون نمایشگاه، مابین بساط دستفروش ها بود و حالا با مجوز وزارت فرهنگ -!- و ارشاد اسلامی -!!- و با تیراژ هفتاد هزار نسخه -!!!- در محل انتشارات صادق هدایت-!!!!- به علاقمندان عرضه می شد
در این که شاید هیچ کتابی به اندازه ی بوف کور در این سالها مورد سوء تفاهم قرار نگرفته شکی وجود ندارد و فکر نمی کنم شرحش ضرورتی داشته باشد. تنها یکی از این تجربیات شخصی را نقل می کنم که مشتی است نشانه ی خروار؛ یکی از دوستان سابقم –که مثل خیلی ها در این چند سال، از انتهای فهرست کوتاه دوستان فعلی جدا شد و به سیاهه ی عظیم دوستان اسبق پیوست- یکی از مدعیان پر و پاقرص بوف کور بود. می گفت هر کتابی که درباره بوف کور درآمده خوانده. کتابخانه اش را–بنا برمدعای خودش- دو قسمت کرده بود؛ آرشیو کتابهای سینمایی و بوف کور. در میان آن قفسه ی لعنتی هم –باز بنا به مدعای خودش- بهترین کتابی که وجود داشت صادق هدایت و هراس از مرگ محمد صنعتی بود –که احتمالا برای این دوست، از خود کتاب هم مهمتر بود. بارها پیش می آمد که درباره آن داد سخن می داد و اینکه چگونه "دکتر" توانسته شخصیت راوی را به آن زیبایی تحلیل کند و با شخصیت خود هدایت در مقام نویسنده تطبیق دهد. در میان آن نطق های حق به جانب گاه به خودم می آمدم و یکه می خوردم که چطور کتابهای هدایت؛ این سودا زده ی روانی را خوانده ام و خود به جنون مبتلا نشده ام. هرچند لازم به ذکر نیست که با حضور در آن جمع و استماع آن حرفها مرتکب جنونی به مراتب وخیم تر شده بودم. تنها پس از آن بود که دوست سابقم وقتی با همان پس زمینه خواست سراغ مستأجر پولانسکی و تئورمای پازولینی برود، تن زدم و دیگر در اینگونه محافل همراهی اش نکردم؛ شاید برای آنکه آن روزها برای سلامتی خودم ارزش بیشتری قایل بودم
اما حالا سلامتی من و چند نفری مثل من به چه می ارزد؟ و بیشتر به مالیخولیا می ماند این نوشته، مالیخولیایی حاد، چرا که خوب می بینیم چگونه آن فرهنگ جعلی و تلقی بیمار از فرهنگ و ادبیات توانسته با همراهی قدرت، جایی برای خودش بیابد و جایگاهی برپا کند. و اینبار بوف کور است که محل تلاقی کتاب سازان و کتاب سوزان شده
اما چند کلمه ای درباره این نسخه جدید که لاشخوری به نام دکتر بهنام اوحدی گویا دست اندرکار تدارکش بوده
تقدیم نامه
حق السکوت ای مفصل در ابتدای کتاب و در قالب جملاتی نغز در ستایش دکتر کاتوزیان، جهانگیر هدایت، م.ف. فرزانه و محمد صنعتی آورده شده، هرچند فکر نمی کنم دل آنها را -جز شاید صنعتی- به دست آورده باشد و کارکردش بیشتر برای مخاطب نا آشنایی است که ممکن است با خواندن مجیزها، این بزرگان را با جناب کرکس همداستان بپندارد
کاتالوگ
چاپ حاضر بوف کور به واقع کاتالوگ کتابهای کرکس بزرگ؛ جناب دکتر اوحدی است. در انتهای کتاب می بینیم عنوان کتابهای دیگر ایشان را که مرورش هم مفرح است و هم تأسف بار
...
ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد – رهایی از افسردگی
بودن یا نبودن – خودکشی
اعتیاد و سوء مصرف مواد، بزه یا بیماری؟
خزان تنهایی دل –روانشناسی صادق هدایت
راز سرکردگی این روح عاصی – روانشناسی فروغ فرخزاد
...
انتشارات صادق هدایت
اینکه در این سالها جهانگیر هدایت، وارث سر به راهی بود و مثل شمس آل احمد مشغول تخریب شخصیت و آثار برادرش نشد شاید تنها خوش شانسی صادق هدایت بود. اما اینکه چرا ورثه ی هدایت در برابر اقدام اخیر این حضرات در نامگذاری انتشاراتی به نام صادق هدایت ساکت نشستند جای تعجب دارد. مکانی که در آن وظیفه ی تخریب و سوء استفاده ی مالی از نویسنده یکجا به انجام می رسد، به نام خود او مزین شده. دوستی می گفت: هر کس نداند فکر می کند این صادق هدایت که اینهمه سال از نویسندگی خیری ندید، رفت ناشر شد و ... الخ
خودم با دیگران
متعجبم که چگونه کتاب را خریدم و نهصد و نود و نه تومن -!- و دو قران و یک عباسی را به جیب این کرکس بزرگ ریختم. هر چند شاید برای خیلی ها مسئله اصلی نفس خرید کتابی از صادق هدایت باشد؛ شاید برای ارضاء کنجکاوی، فخر فروشی، تکمیل کتابخانه یا ... در هر صورت فرقی نمی کند. مرتکب خیانت شده ایم به کتابهایی که دوست داشته ایم. ورق پاره هایی که هنوز به یادمان می آورد روزی کجا ایستاده بودیم و چه می کردیم. جیب های جناب کرکس اوحدی را هم پر کرده ایم و به او اعتماد به نفسی داده ایم تا برود سراغ مرده های بعدی. پس اگر سال آینده در نمایشگاه کتاب به انتشارات فروغ فرخزاد یا بهرام صادقی برخوردید اصلا تعجب نکنید؛ دست کم تا وقتی در این خراب آباد، نویسندگان ابژه ی روانکاوی محمد صنعتی و سلف بر حق اش، جناب اوحدی قرار می گیرند و ما هم می پذیریم که اینگونه باشد، یا رد می شویم و می گذاریم که اینگونه باشد
اعترافات - بخش دوم
یادداشت بهمن
اعترافات – بخش دوم
نیمه ی خالی ِ لیوان خالیِ
تصمیم گرفته ام بنشینم و کارهای ناکرده ام را فهرست کنم؛ شاید که طلسم بشکند و سرانجام گامی به جلو بردارم. کاری که مدتهاست لابلای ضروریات جسم و جان، فرصتش پیش نیامده. اول از روی میز شروع می کنم، چرا که جرأت نگاه کردن به قفسه ها را ندارم؛ ده دوازده صفحه ای کاغذ یک رو سفید، پرینت شده با یادداشتی کوتاه و واضح با مضمون "تا انتهای دی تمام شود" زیر گیره کاغذ طلایی که آنها را این همه مدت به هم متصل نگه داشته، در انتظار من که سر برسم و فعلی انجام دهم و به زبانی دیگر زنده شان کنم؛ بله، می شناسم شان. اینها باید برگ های مقاله ی سوزان سانتاگ نازنین باشند؛ نکاتی پیرامون ابتذال. از بین کارهای او این یکی را حتما باید ترجمه می کردم. شروع هم کردم –وبا چه شوقی- اما... بله، حکایتی قدیمی است
چنین است وضعیت آخرین تابوی آمریکایی ادوارد سعید ِِ فقید که مدتهاست خاک می خورد و البته آخرین وسوسه ی شیرین ترجمه؛ اثر هنری، در عصر بازتولید مکانیکی از والتر بنیامین، که این یکی هنوز سر رسیدش تمام نشده و امیدی عبث را مثل لبخند ماسیده ی دوستانی که ترکم کردند، مدام تحویلم می دهد
خب، فکرش را که می کنم می بینم تلخی فرجام این وسوسه ی شیرین مدتهاست به دلم مانده و تنها ترجمه ی من در سالی که دارد عمرش را می دهد به تاریخ، آخرین نسخه ی استاندارد مدیریت کیفیت در مدیریت پروژه بوده! متنی که در حوزه ی خودش به سرنوشتی اسف بار دچار شد. نه حوصله ی فروشش را به نهادی خاص داشتم نه تحمل گشتن پی ناشری معتمد. گذاشتمش به امید خدا و گذشتم... بله، این حکایتی قدیمی است
به دفتریادداشت ام که نگاه می کنم وحشت وجودم را می گیرد. هر چند مدتهاست خبری از فهرست قرارهای شخصی آن تو نیست اما یکی دو برنامه ی جمعی هم که باید دوشادوش دیگران به انجام برسانم بدجوری آزارم می دهد؛ قرارم با هادی احمدی نازنین و پروژه ی سترگ بررسی جریانهای انتقادی معاصر که هنوز عملا از حرف جلوتر نرفته، طرح فیلم کوتاهی که روی زمین مانده، ویدئو کلیپی که باید همین روزها کار می شد، پروژه های قدیمی خودم؛ بررسی ساختار ارجاع به اساطیر در آثار کارلوس فوئنتس که باید با مطالعاتی فراگیر در اساطیر یونانی و مایایی و آزتکی همراه شود، جوزف کنراد و رویت ِ واقعیت، تحلیل نئوفرمالیستی نوستالگیا که مدتهاست به بهانه ی نداشتن فیلم نیمه کاره رها شده، و البته مجموعه مطالعاتی که می خواستم روی نیچه، مارکس و فوکو داشته باشم و با هر کدام لاسی نصفه نیمه زدم و گذشتم... هر چند این حکایتی قدیمی است
اگر از آنهمه کتاب و مقاله ی ناخوانده بگذرم و رسما ابراز حیرت کنم از وجود موجوداتی که می توانند در هفته چند کتاب را پشت سر هم بخوانند و آخ نگویند و خودم را به آن راه بزنم و فراموش کنم که روزی خودم یکی از همین موجودات نادر و رو به انقراض بودم، باید یادی کنم از داستان ِ به قول مرحوم شریف لنکرانی "من-روایت" ای که مدتهاست به قول فرانسوی ها تبدیل به اصلی ترین "پاسیون" زندگی ام شده؛ "نامت را رها کن، رمئو!" که این یکی بعد از یک سال کلنجار رفتن دارد آماده می شود، و چقدر ضعیف و نابهنگام از آب درآمده! حکایت رازی است دشواریاب که مدتهاست مرده –مثل تصویر محو آن لبخند های کذایی- و دیگر حتی خودم نمی توانم مجسم اش کنم. حتی نمی دانم این "او" از کجا در آن میانه پیدایش می شود. و اصلا در واقع چه بود که در ورق پاره ای که قدمتی یکساله دارد چنین وصفش کرده ام؛ ... كوتاه قد بودی و لاغر، آنقدر لاغر و رنگ پریده كه می ترسیدم كوچكترین ضربه ای همین حالا بیندازدت ... و الخ. اما احتمالا بزودی در همین وبلاگ می آورمش تا شاید جوابی باشد به این کنجکاوی دوستان که؛ "اصلا این سعید کریمی از کی علم شد؟!" و اگر آنها نمی فهمند دست کم خودم بفهمم که "سعید کریمی فقط سیگار نمی کشد". و البته این نقل قولی قدیمی است
اما از هر نکته ای سخن رفت جز ذکر تعب جسمی؛ انگار دندان درد لعنتی کم بود، آنفولانزای شدید هم چاشنی اش شد تا هر روز ده رقم قرص رنگارنگ بیندازم بالا، گور پدر ابژه ای به اسم سلامتی! قرص های اعصاب کم بود، انواع آنتی بیوتیک های کوفتی دارند اینروزها برایم تعیین تکلیف می کنند. حالا که این چند سطر را می نویسم درد مزمن کلیه ی راست ام هم دارد دوباره چشمک میزند و اذن حضور میطلبد. به خوش خیالی خودم می خندم که فکر می کردم این سرمای فراگیر چند روزی از شر برخوردهای ناخواسته خلاصم می کند، اما زهی خیال باطل. و این حکایتی قدیمی است
هزارتوهای کارلوس فوئنتس
در هزارتوی کلمات - 2
هزارتوهای كارلوس فوئنتس
این یادداشت با هدف آشنایی بیشتر با كارلوس فوئنتس و به بهانه چاپ مجدد كتاب ارزشمند مرگ آرتمیو کروز تنظیم شده و سعی دارد برخی از مؤلفه های مركزی آثار فوئنتس را مطرح كند. بر این باورم كه موضوعاتی نظیر سبك روایی، نقش استعاره و مجازهای بیانی در زبان شعرگونه فوئنتس، دیدگاه های فلسفی و نگرش نقادانه وی نیز جای تأمل بسیار دارند كه به دلیل برخی محدودیت ها پرداختن به آنها امكانپذیر نشد. متن حاضر قرار بود که در شماره ۷ نشریه دانشجویی چگور چاپ شود که به دلیل برخی مشکلات فنی و غیر فنی میسر نشد. به هر رو بررسی زوایای گوناگون اندیشه این نویسنده صاحب سبك و فوق العاده محترم نیاز به پژوهشی جداگانه دارد كه امیدوارم فرصتش فراهم آید
در پایان لازم می دانم از دوستان فرهیخته ام؛ پیام فیروزی و هادی احمدی که نکاتی از متن حاضر درحین گفتگو با ایشان شکل گرفت، سپاسگذار باشم
/6B33E0F6A7D3B0FC06256F1500670A41/$FILE/Carlos_Fuentes_AP.jpg)
اشاره
كارلوس فوئنتس در سال 1928 در پاناما سیتی زاده شد. او بخش عمده ای از دوران كودكی و نوجوانی خود را خارج از میهن، در شهرهایی چون ریودوژانیرو، واشنگتن، سانتیاگوی شیلی و بوئنوس آیرس گذراند. اولین زبانی كه آموخت انگلیسی بود، اما هرگز به انگلیسی ننوشت. خودش می گوید: ((دیدم كه زبان انگلیسی آنقدر نویسنده بزرگ دارد و آنقدر آثار شگفت آور، كه من هرگز در آن میان به حساب نخواهم آمد)). پس برای نوشتن زبان اسپانیایی –زبان مادری اش- را برگزید كه بعدها آموختش تا بزرگترین آثار ادبی قرن بیست و یكم را به این زبان بیافریند و به همراه گروه دیگری از همفكرانش اعتباری نو به این زبان ببخشد. در واقع این فوئنتس مكزیكی بود كه به همراه گارسیا ماركز كلمبیایی، خولیو كورتاسار آرژانتینی و ماریو بارگاس یوسای پرویی بنیانگذار ادبیات جدید امریكای لاتین شدند كه اثرش بر سرتاسر دنیا آشكار بود و رخوتی كه ادبیات نیمه قرن گذشته را فرا گرفته بود شكست و نوید گونه ای دیگر از ادبیات را داد؛ ادبیات ملی. ادبیاتی كه علاوه بر طرح اندیشه های نو و مفاهیم ازلی- ابدی در قالب پیرنگ و شخصیت های یك متن داستانی، ریشه در مختصات تاریخی، فرهنگی و فولكلور سرزمینی خاص داشت. بی شك نمی توان تأثیر اكتاویو پاز دوست و استاد فوئنتس و یكی از بزرگترین شاعران قرن گذشته را بر او نادیده انگاشت، یا تأثیر مكاتبی چون سورئالیسم و آثار نویسندگان مدرنیست اروپایی را دست كم گرفت، اما بی تردید بزرگترین الهام بخش فوئنتس در خلق داستانهایش خود «مكزیك» است. سرزمینی كه با غرایب و اسطوره هایش هاله ای آنچنان دست نایافتنی بر دور خویش كشیده كه حتی آفتاب مدوام و سوزانش نمی تواند در شناختن حقیقت اش به كسی یاری رساند. فوئنتس از مكزیك می نویسد تا مكزیك را بشناسد و به دیگران بشناساند
خواندن آثار فوئنتس شاید در نظر اول دشوار به نظر برسد اما به یقین تجربه ای است كه هرگز فراموشش نمی كنیم. در هنگام خواندن آثار فوئنتس «پوست می اندازیم»، دیگری می شویم، تجربه می كنیم و به قضاوت فراخوانده می شویم. وقتی كه كتاب به پایان می رسد دیگر آن آدم سابق نخواهیم بود -حتی اگر خودمان نخواهیم- گویی گذر سالها بر ما گذشته باشد، حجم تاریخ را به تمامی بر شانه هایمان احساس خواهیم كرد. شاید دلیل اش غنا و اصالت زبانی در شماری از آثار این نویسندة بزرگ باشد كه توسط استاد مسلم ترجمه، عبدالله كوثری، به فارسی برگردانده شده اند و در كمتر ترجمه ای می توانیم نظیرشان را بیابیم؛ گرینگوی پیر، پوست انداختن، آئورا و خودم با دیگران شماری از این ترجمه های درخشان اند
بی شك فوئنتس در پانتئون مدرنیست ها، در كنار بزرگانی چون كنراد، جویس، وولف، فاكنر و كورتاسار جایگاه والایی دارد، و البته تنها نویسنده زنده ی این جمع است. هنوز در هفتاد و چند سالگی می نویسد و تجربه می كند. پس آموختن از فوئنتس و دیگرانی كه تجربه هایی ژرف در ادبیات معاصر ارائه داده اند اجتناب ناپذیر است، چنانكه خود فوئنتس معتقد است بدون دن كیشوت و شكسپیر نه می توانست بنویسد، نه زندگی كند. باشد كه به این ضرورت و به تعریف فوئنتس از ادبیات ملی بیندیشیم و بر آن شویم تا چگونگی اش را بیاموزیم

آدمهای فوئنتس
شخصیت های فوئنتس در حركت آونگ وار میان تاریخ و زمان در نوسان اند. «تاریخ»ای كه هیچگاه مجموع فردیت و فرهنگ آدمها نمی سازدش و «زمان»ای كه در این تلاش نافرجام مثل آب از كف دستشان می لغزد و به مرداب گرسنة گذشته فرو می غلتد. در آرزوی دسترسی به این دو مؤلفه از زندگی آدمی است كه قهرمانان فوئنتس، اگر بتوانیم چنین نامی را برای آدمهای فوئنتس قایل شویم، تجربه می كنند و ناكام می مانند تا بفهمند كه تاریخ و زمان نه قابل دستیابی اند، نه قابل تصاحب تا بتوان در ناخودآگاه جای دادشان و به پشتوانه شان زندگی كرد. برای فوئنتس، فرهنگ از دل مجموعه ای از موفقیت ها، برتری ها و توانایی ها سر بر نمی آورد، بلكه برای او و شخصیت های ساخته و پرداخته او، فرهنگ انباشته ای است از شكست ها، ناكامی ها و عقده حقارت در برابر جهانی كه همیشه توهم برتری اش را داشته. پس به وضوح دیده می شود كه این تقابل بین واقعیت و توهم، یا به نوعی جدال توهم محض و توهمی از واقعیت است كه به متون فوئنتس شكل می دهد. از اینروست كه شخصیت های فوئنتس هرگز به آینده ای روشن نمی اندیشند یا نمی توانند بیندیشند. اینجاست كه تراژدی آغاز می شود. تراژدی گریز از این ناتوانی بدیهی و نقب زدن در اعماق گذشته ها برای یافتن چیزی كه اندكی به اكنون شان معنا دهد و به آنها توان زیستن –و نه صرفاً زنده بودن- ببخشد. اما جستجو هر قدر عمیق تر می شود، ناتوانی عیان تر می گردد. گذشته در نهایت چیزی جز خاطره های محو و باران خورده ای در كنج هزارتوی مه گرفته ذهنشان نیست. حاصل چنین نبرد نابرابری این است كه وقتی از نیمه های عمر می گذرند، به گونه ای غریزی و نه چندان آگاهانه، دست از تلاش بر می دارند و به شرایط خو می گیرند. تجربه های تازه برایشان تنها حكم نزدیك شدن به حال و هوای سالهای دور را می یابد و به هر بهانه ای از خود می پرسند؛ كی و كجا اشتباه كرده اند و چرا «اتفاق» افتاد. در پوست انداختن، الیزابت، آینده محتوم ایزابل است، بی كم و كاست. خاویر نویسنده ای به بن بست رسیده است كه پس از موفقیت كتاب اولش هرگز نتوانسته كتاب دومش را بنویسد، چرا كه نتوانسته چیزی از آن بهتر بنویسد. فرانتس معماری آلمانی است كه بزرگترین مهارت اش را در ساختن بازداشتگاهی در جنگ جهانی دوم به كار بسته، بازداشتگاهی كه بعدها نامزد یهودی اش در آن جان سپرد، بی آنكه كاری از دست او ساخته باشد و در پرسه زدن ها و جستجوهایش نیز هرگز نتوانسته «چرا»یی برای این پیشامد بیابد. در گرینگوی پیر، دلیل حضور گرینگو و هریت در مكزیك آشوبزده نا مشخص می ماند و راوی نیز نمی كوشد چیزی را توضیح دهد، اما دست كم می دانیم آمبروس بیرس خودآگاهانه تن به ویرانی می دهد: از خود سخن نگفتند. زن به او نگفت چه ماجرایی او را به مكزیك كشانده، او به زن نگفت كه به آنجا آمده تا بمیرد، چون هر چیز كه دوست می داشته پیش از او مرده. حتی آنچه را بر زبان داشتند نگفتند. كلمه «فرار» را بر زبان نیاوردند، چرا كه نمی خواستند بپذیرند كه زندانی اند
تراژدی
وقتی سخن از تراژدی می رود بی لحظه ای تأمل به یاد نویسندگان مورد علاقه فوئنتس می افتیم؛ شكسپیر و سروانتس؛ تراژدی سازانی بی بدیل. هرچند شاید تأثیر دومی آشكارتر باشد. فوئنتس بارها از علاقه اش به دن كیشوت یاد كرده و بر ترجمه مشهور توبیاس اسمالت از این رمان مقدمه ای مفصل و خواندنی نوشته است كه در آن به كاركرد انكارناپذیر این كهن الگو در توصیف آنچه زندگی مدرن می خوانیم چنین اشاره می كند: ((برای من دنیای نو از آن زمان آغاز می شود كه دن كیشوت دلامانچا در 1605، دهكدة خود را ترك می كند، به میان دنیا می رود و كشف می كند كه جهان به آنچه او درباره اش خوانده شباهتی ندارد… او چالشی را كه ما تنها خاص خود می دانیم آشكار می كند؛ چگونه تنوع و دگرگونی جهان را بپذیریم، و در عین حال نیروی ذهن را برای قیاس و وحدت حفظ كنیم، تا این دنیای دگرگون شونده بی معنی نشود… من اعتقاد دارم كه دن كیشوت واقعاً سرآغاز چیزی است كه ما به عنوان داستان مدرن درك می كنیم؛ بازتابی از حضور ما در این دنیا به عنوان موجوداتی پیچیده و مسأله ساز، در یك تاریخ بی انتها، كه تداوم آن به تحت سلطه تخیل درآوردن واقعیت بستگی دارد)). گویی نه تنها خود فوئنتس بلكه شخصت هایش نیز از این تأثیر در آمان نیستند. آمبروس بیرس –نویسنده مشهور آمریكایی كه تمامی زندگی اش را می گذارد و به انقلاب مكزیك می پیوندد- تنها كتابی كه همراه دارد نسخه ای از دن كیشوت است و در توضیح علتش به مرزداران مكزیكی چنین می گوید: ((تمام عمر آرزویم بوده كه دن كیشوت را بخوانم. دوست دارم تا نمرده ام این كار را بكنم. نوشتن را برای همیشه كنار گذاشته ام.)) و بعد خود او چون دن كیشوت، بی آنكه بداند به كجا می رود، مرگ را در آغوش می كشد: ((من آمده ام تا بمیرم، تیر خلاص را شلیك كنید.)) و موتیف تكرار شونده راوی دائم به ما یادآوری می كند كه مسئله چیست: ((گرینگوی پیر به مكزیك آمده بود تا بمیرد.)) مایه ای تراژیك به دور از جبرگرایی ناتورالیستی. این آدمهای او هستند كه پایه گذار موقعیت فاجعه آمیزی می شوند كه توان كارگردانی آنرا ندارند. و این نقطة آغاز تراژدی است
تاریخ
رمان اهمیتی برای تاریخ قایل است كه كتابهای تاریخی فاقدش هستند. برای پر كردن این جای خالی و باز آفریدن این اهمیت است كه فوئنتس از مكزیك می نویسد. كشوری كه تاریخش سرشار از جنگ ها و انقلابهای خونین و سالهای طولانی استعمار در برهه های گوناگون است. تاریخی كه باید در میان آن چیزی پیدا كرد كه حائز اهمیت باشد. جستجو در تاریخ برای فوئنتس چالشی بنیادین بوده است؛ شاهكار او زمین ما به واقع حكایتی دیگر است از تاریخ مكزیك. در گرینگوی پیر هم ما به روایتی از انقلاب مكزیك روبروییم؛ انقلابی بر سرِ زمین و برداشتن مرز. نكته ای كه مورد كنكاش دقیق فوئنتس بوده و به مضمون اصلی اثر او بدل می شود؛ گرینگوی پیر می گفت: مرزی هست كه ما فقط شبانه دل گذشتن از آن را داریم. مرز تفاوت های خودمان با دیگران، مرز نبردهامان با خودمان. مفهوم مرز در آثار فوئنتس كلیدی است. آدمهای فوئنتس دائم از چیزی می گریزند كه نمی دانند چیست؛ شاید بیش از هر چیز از خود «مرز» می گریزند، و در این گریز جاودان از مرزی به مرز دیگر و از «غربتی به غربت دیگر» در میان قفسی كه خودشان ساخته اند، خود را محكوم و زندانی می یابند. در نهایت چاره ای جز شناخت و پذیرفتن این خانه/سرزمین نیست؛ ((مسافر زادگاهش را باز نمی شناسد. باید دوباره كشف اش كند.)) و باز هم در گرینگوی پیر می خوانیم: خانه خاطره ای است. تنها خاطره ی واقعی: چون خاطره خانه ی ماست
زمان
شخصیت اصلی رمانهای فوئنتس زمان است، همانطور كه در بهترین نمونه های ادبیات مدرنیستی چنین است. اوج این بازی های زمانی در آثار فوئنتس در پوست انداختن رخ می نماید، جایی كه تجربه متفاوتی را در تكنیك جریان سیال ذهن را می توانیم شاهد باشیم. دو زوج در حال سفر به مناطق مختلف مكزیك با حوادثی روبرو می شوند. این شاید پیرنگی آشنا برای رمانی باشد كه به شدت از به دام افتادن در دام تصوری خطی از زمان می گریزد. حتی خلاصه داستان هم گمراه كننده است، زیرا فوئنتس روال واقع گرایانه در پرداخت رویدادها و شخصیت ها را در هم می ریزد. رویدادها به صورت یك احتمال در می آیند، جا عوض می كنند و گاه با هم تعارض و تناقض می یابند. در این فضا است كه می شود به شخصیت ها نزدیك تر شد و از راه رؤیاهایشان به فردیتشان دست یافت، نه فقط از راه پرداختن به افعال و كنشهایشان. این راهی است كه فوئنتس به كمك بازی با زمان و تقطیع جا به جای روایت بر می گزیند. راهی كه شاید به «واقعیت» آدمها و مكانها ختم نشود. اما براستی كدام واقعیت؟ وقتی تجربه خواندن كتابی از فوئنتس را پیدا كنیم پاسخی منطقی برای این پرسش خواهیم داشت.

ترجمه های پیشنهادی
پوست انداختن، ترجمه عبدالله كوثری، آگه، چاپ اول، 1380
گرینگوی پیر، ترجمه عبدالله كوثری، طرح نو، چاپ اول، 1378
خودم با دیگران، ترجمه عبدالله كوثری، قطره، چاپ اول، 1373
آئورا، ترجمه عبدالله کوثری، تندر، چاپ سوم، 1379
مرگ آرتمیو کروز، ترجمه مهدی سحابی، نگاه، چاپ اول، 1383
سر هیدرا، ترجمه کاوه میر عباسی، آگه، چاپ اول، 1381
دیگر مراجع
لانین آگیورکو، کارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله کوثری، نسل قلم-شماره 33
استیون بالدی، کارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله کوثری، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، آبان 80
کارلوس فوئنتس، از چشم فوئنتس، ترجمه عبدالله کوثری، طرح نو، زیر چاپ
میلان کوندرا، هنر رمان، ترجمه پرویز همایون پور، ص 119-121، نشر قطره
آفرینش هنری یا سرقت باور جنسی؟
آفرینش هنری یا سرقت باور جنسی ؟
چندی پیش در نوشته ای در همین وبلاگ با نام "ادامه ها" به معرفی شعر های یکی از دوستان سابقم پرداختم که زمینه ساز اتفاقاتی شد که نقلش را اینجا مناسب نمی دانم. هر چند وبلاگ من چند خواننده ی ثابت بیشتر ندارد و صرفا" به عنوان "دفترچه ی یادداشت های شخصی" نگاهش می کنم. اما برای توضیح نکته ای مهم -چه برای خودم، چه برای چند نفری که گاه گداری از سر لطف اینجا سرکی می کشند- این سطور را می نویسم
مدتها قبل پسرکی را گوشه ای یافتم که داشت کتابی می خواند از گورکی. سراغش رفتم و گفتگویی را آغاز کردم که تا چندی پیش ادامه داشت. گفتگویی که نه تنها سبب ساز آشنایی نشد، بل هر چه به سمت پایان محتومش پیش می رفت نقشی پر رنگ از "فاصله" داشت. پسرک در آغاز مدعی شد که شاعر است. چند شعری را آورد و خواند که پر بیراه نبودند -این که از خودش بودند یا نه بحثی دیگر است که چندان مهم نمی نماید. تا آنجا که در توانم بود، به حکم وظیفه ای موهوم در کمک به رشد پسرک، کوتاهی نکردم. گاه شنونده بحثهایی بودم جانفرسا و گرفتار بودم زیر بارش ممتد خزعبلات ِ من در آوردی این عزیز بزرگوار اما هرگز مرتکب بی تفاوتی و شماتت نشدم، چرا که خودم را به رعایت اصولی ملزم می دیدم -وهنوز می بینم- که نمی گذاشت تا چنین کنم. زمان زیادی نگذشت تا هویت اصلی پسرک را تشخیص بدهم که حالا به عنوان شاگرد مکانیک به "گله" پیوسته بود و بدجوری داشت به آب و آتش می زد تا دست اش در "قبیله" رو نشود؛ او یکی از خیل پرشماران ِ "شعرای جنسی" بود. این را بعد از حضور در یکی دو جلسه ی آن انجمن ادبی که او از اعضای ثابتش بود دریافتم. هر چند پس از آن هم به قصد دیدار با دوستان قدیمی و شنیدن شعرهای شاعری به غایت شگرف -که به زودی در همین وبلاگ معرفی اش خواهم کرد- پایم به انجمن کذایی می رسید و جز خنده حرفی برای زدن نمی یافتم. خنده ای درونی و از سر افسوس بر نسلی که نیازهای سرکوب شده ی جنسی، پایشان را به این وادی کشانده. راستش برای من تجربه ای به غایت مفرح بود؛ پسرک غایت سعی اش را به کار می برد تا پیش از آنکه شاعری شایسته جلوه کند، فاسقی بایسته به نظر آید.
هرچند چون همیشه بلاهت خودم بود که چنین معلولی آفریده بود. برای من این حکایتی تکراری است؛ چه بسیار پیش آمده که در میان آدمهایی که چون اشباح می گذرند، زمزمه ای شنیده ام. کنجکاو شده ام. قلبم شروع کرده به تپیدن. "چه کسی شعر زمزمه کرد؟ که بود اسم نرودا را آورد ؟" بعد می بینم که بیهوده است. اشتباه شنیده ام. کلماتی را که خودم زمزمه کرده ام با لبهای کسی جور شده و مرا در توهم ابدی ام آواره کرده
به نکته ای دیگر اشاره کنم و بگذرم. مشکل شعر معاصر نداشتن بستر تجربه و کمبود پس زمینه ی فلسفی نیست. مشکل ما نبود کانون های دوست یابی است. اگر چهارتا دفتر باز می شد که تحت پوشش قانون یک پولی می گرفتند و دختران و پسران جوان را به هم معرفی می کردند، دیگر کسی برای این کارها شاعر نمی شد. یکسری آدم هم می رفتند سر کار و کمکی بود به اشتغال زایی. خیابان ها هم خلوت تر می شد و کار مردمی که گذارشان می افتاد به نمایندگی های مجاز تعمیر خودرو زودتر راه می افتاد. چند نفری دعا می کردند و چند نفری صواب می بردند و چند نفری هم به مراد مقصودشان می رسیدند. من و امثال من هم مجبور نبودیم تن به افاضاتی بدهیم که حتی خودمان را بعدها به خنده بیندازد
نگاه که می کنم، می بینم خودمان باعث شدیم "هر گاو ِِ گندچاله دهانی" شب را چنین با ناله های کامرانی اش آغشته کند. آنهم چه بد و دردآور
آزادی
به یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده
که اگر ریسمان نبود، شاید اکنون دیگرگونه می سروند، آزادی را
آزادی
محمد مختاری
خویش من است آب و گل سرخ
خویش من است سرو و آزادی
خویش من است گرده ی چسبنده یی که می افشاند
نوزایی ِ پریشانش را
از بساک ای
تا بساک ای دیگر
هذیان تابناک من است ستاره
که باز نمی ماند از رفتار
نارنج زخمی من و آه من است
روز بلند خاطره و خاطر من است
خرما بنان به سینه ی تابستانی ام
آویخته اند
بر ساقه های گندم و نارنج می لرزم
فرزند من هنوز نزاده است
کز درد، چهره اش را تشخیص می دهم
و از تحرک زهدانم
بی تابی نگاهش را
چون چشمه های نیلوفر
احساس می کنم
آیا زمان به خاطره ی زهدانم باز خواهد گشت؟
و مهربانی را از آیینه جنینی ام خواهد اموخت؟
تبعید در وطن
اعترافات – بخش اول
تبعید در وطن
آن همه وصیت نامه زیبا نوشتیم
هرگز باز نشدند
آن ها را نخواندند
چرا که ما نمردیم
یانیس ریستوس
باید اعتراف کنم که من هم مثل خیلی ها از فضای اینترنتی تصور درستی نداشتم. باورم این بود که می شود راحت تر بنویسم و بیشتر کارهای ادبی و دغدغه های همیشگی ام را برای مخاطب نکته سنج و همیشه حاضرم – که پس از سالها هنوز خودم هستم- نمودار سازم. اما اینکه این گفتگوی درونی، اینچنین نمود بیرونی پیدا کند تناقضی است که شاید از اول نباید به آن تن میدادم
برای من البته وبلاگ نویسی تجربه ای با ارزش بود تا پس از مدتها بر گردم به خصوصیات بنیادی خودم؛ مزاحم بودن، مخالف بودن و اغلب ناخوشایند بودن. خصوصیاتی که در تمام این سالها خودآگاهانه سعی کرده ام کم و بیش داشته باشم. این روزها خوب می فهمم معنی "تبعید" را، به تمامی. باورم به همه ترک برداشته، شکسته، و حتی از چینی بندزن ِ "فراموشی" هم کاری ساخته نیست
دیگر نمی خواهم تن به "گفتگو" بدهم. آرزوی همیشه ام این بوده که به زبانی تکلم کنم که تنها خودم آنرا می دانم. زبانی که با گذر سالیان فراموش شده باشد، یا هنوز به وجود نیامده باشد. شاید آنوقت کمتر از یک پاکت در روز سیگار بکشم یا مجبور نباشم به زور و ضرب والیوم تعادلم را حفظ کنم
من مانده ام و یك دنیا جای خالی. چون نویسنده ای كه قهرمانان آثارش دوره اش می كنند و راه فراری برایش نمی گذارند، به دام نوشتن افتاده ام. نوشتن و فقط نوشتن. هر از چند گاهی هم پرسشی همیشگی است که سر بلند می کند؛ زمزمه وار می پرسم، برای کدام مخاطب می نویسم؟ و چرا؟ از سر عادت؟ تفنن؟ خودارضایی؟ شهرت؟! یا عشق؟ ... خود را در واقعیت و بر خط زمان که می یابم، می بینم كه بیش از همیشه و به شكلی شگفت آور همانند شخصیت های رمانهایی كه دوست می داشته ام شده ام؛ مورسوی تک افتاده ی بیگانه، راوی بوف كور، فرانتس ِ پوست انداختن با جستجوهایش مکرر و بی حاصلش، نایب کنسول دوراس و نسیانش، بورخس روای الف، خوابیده کف زیر زمینی در بوئنس آیرس، مارلو ی لرد جیم ِ كنراد و جستجوی همیشگی واقعیت، استیون ددالوس یکدنده ی جویس، سیمور و بادی گلس، نابغه های سلینجر در ته خط، یا نه، به تمامی گویی راسكولنیكوف ام من، و در تمام این سالها دیگری را خویشتن پنداشته ام
سالهاست كه می خواهم بین رشته تحصیلی بی ربطم با ادبیات، فلسفه، سینما، تئاتر، موسیقی و شعر –تمام آن متون و آثار ازلی-ابدی كه روزگاری دل باخته ام كرد- رابطه ای پیدا كنم. می خواهم به بودنم معنایی بدهم، برای اعمالم مشروعیتی دست و پا كنم كه سخت محتاجش هستم و صاحب حقانیتی شوم كه راه را برایم باز كند، اما به كجا؟ می خواهم چند هندوانه را با یك دست بردارم. و مگر میشود؟
هنوز نمی توانم بر سر دو راهی یك مهندس خوب شدن یا هنرمند خوب شدن انتخابی داشته باشم. چرا كه هر دو راه آنقدر نامطمئن هست كه حیران بر جای بگذاردم و آسمان هم همیشه آنقدر ابری هست كه به ما یادآوری كند؛ فردا، زیر باران چقدر شكننده ایم
پا در هوایم. به هنگام درد هیچ نهادی –یا بهتر بگویم هیچ جانداری- حمایتم نمی كند. در مواقع دیگر نیز تا زمانی كه دست از پا خطا نكرده ام می توانم باقی بمانم. و چه آسان می پذیرم كه برای زنده بودن به جبهه رقیب –آنها كه همیشه در سایه اند، آنها كه توهم من سبب ساز آفریدنشان شده- باج مفت بدهم تا محو نشوم. بی آنكه بپذیرم اینگونه زنده بودن با محو شدن فاصله ای ندارد
بس است دیگر. به جای آنکه آن آدمی باشم که به درد لحظات خاص ِ برخی آدمهای خاص بخورد، می خواهم آدمی باشم که به درد تمام لحظات خودش بخورد. خودش و تنها خودش. حتی اگر باختین هم گفته باشد که ما تنها در حین گفتگو با دیگران و زیر نگاه دیگران است که معنا می یابیم حرفش را نمیپذیرم. فردیت ام در گفتگو با دیگران آسیب می بیند. من زیر نگاه دیگران تحلیل می روم
همچنان باران بر من می بارد، چون اشك ستارگان، و به خاطرم می آورد كه چقدر شكننده ام
در هزارتوی کلمات
بخش اول
بیگانه اثر آلبر کامو
من دست خالی می نمودم. اما از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه چیز، مطمئن از زندگی ام و این مرگی که فرا می رسید. بله تنها همین را داشتم... اما بعدش چه؟ مانند این بود که تمام مدت چشم براه این دقیقه و این سحرگاه بودم که در آن قربانی می شدم
از متن رمان
در بخش "در هزارتوی کلمات" که به طور متناوب می نویسمش، از کاتبهای درخشانی در زمینه ادبیات داستانی، شعر، فلسفه، نقد ادبی و سینمایی نام می برم که هر کدام در حوزه ی خودشان قابل اعتنا و مفید هستند. سعی می کنم که این یادداشتها جنبه معرفی کوتاه داشته باشد و تنها آن نکاتی را پیش بکشم که لازمند تا خواننده ای علاقمند و عاشق را به سوی این کتابها روانه کند
از رمان بیگانه، اثر معروف آلبر کامو شروع می کنم که یکی از مشهورترین آثار ادبیات مدرن قرن گذشته است. فرم ساده و شخصت پردازی پیچیده ی رمان از یک طرف و جوانی و شهرت نویسنده اش به عنوان یکی از زنده ترین روشنفکران فرانسوی در میانه جنگ جهانی دوم و پس از آن، بیگانه را کتابی کلاسیک در پانتئون ادبیات جهان ساخته. کتابی که در ایران هم در روزگار رفته ی "فرهنگ و کتابخوانی" در دهه چهل شمسی جریان ساز بود و شاهدش هم اینکه "جلال آل احمد" به عنوان چهره ای شاخص در جریان فراموش شده ی روشنفکری این دیار ترجمه اش می کند. اما جلوتر هم که بیاییم، این تأثیررا هنوز هم میتوانیم بینیم. مثلا" در شخصیت اصلی تریلوژی کسرا ی جعفر مدرس صادقی، ردپای "مورسو" ضد قهرمان "بیگانه" نمودی حیرت آور دارد. همان شخصیت "تک افتاده"، منفعل، صادق و بی تفاوت؛ کسی که به اعمالش به شکل مجرد هیچ ایرادی نمی توان گرفت، اما هنگامی که به جامعه وارد می شود و در بستر روابط اجتماعی قرار می گیرد فاجعه ای تکوین می یابد. او به ناچار قربانی است، چرا که با آنچه در پیرامونش می بیند بیگانه است. گروه گرایی جمعی، "فرد" را به دلیل صداقتش و البته صراحتش، مورد هجوم قرار می دهد و در طلب ندامت وی او را به مسلخ می برد، اما از این "بیگانه" در برابر این حمله ی ناعادلانه چیزی جز "انفعال" و بی تفاوتی نمی بیند. بیگانه به مرگ محکوم می شود. کسی اهمیتی نمی دهد. کسی برایش گریه نمی کند. او که به جرم "گریه نکردن بر تابوت مادر ِ مرده اش" به اعدام محکوم شده، با آفتاب که نورش چشمهایش را می زند یکی می شود تا جهان نفسی به راحتی بکشد
ترجمه های فارسی پیشنهادی
بیگانه، ترجمه امیرجلال الدین اعلم، تهران، انتشارات نیلوفر
بیگانه، ترجمه جلال آل احمد، تهران، انتشارت نگاه
برای دسترسی به این ترجمه، بر روی عنوان صفحه کلیک کنید
یادداشتی بر بیگانه
آلبر کامو

دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه كردم كه تصدیق می كنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع است؛ «در جامعه ما هر آدمی كه در خاكسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار می دهد كه محكوم به مرگ شود». مرادم از ان گفته جز این نبود كه قهرمان كتاب محكوم به مرگ می شود زیرا در بازی همگانی شركت نمی كند. بدین معنی او با جامعه ای كه در آن می زید بیگانه است. در حاشیه، در كناره زندگی خصوصی، منزوی و لذت جویانه پرسه می زند. برای همین است كه برخی خوانندگان وسوسه شده اند كه او را انسانی وازده بشمارند. ولی اگر آدم از خودش بپرسد كه مورسو از چه باره در بازی همگانی شركت نمی كند، تصوری دقیقتر از منش او، یا به هر حال تصوری سازوارتر با نیتهای نویسنده اش، حاصل می كند. پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است كه چیزی را كه راست نیست بگوییم. بلكه همچنین، و به ویژه، آن است كه چیزی را راست تر از آنچه هست بگوییم و، در مورد دل انسان، بیشتر از آنچه احساس می كنیم بگوییم. این كاری است كه همه مان هر روز می كنیم تا زندگی را ساده گردانیم
مورسو، به خلاف آنچه می نماید، نمی خواهد زندگی را ساده گرداند. مورسو می گوید كه او چیست، از گنده جلوه دادن احساسهایش سر باز می زند، و جامعه بی درنگ احساس خطر می كند. مثلاً از او می خواهند كه بنا بر ظابطه متعارف بگوید از جرمش پشیمان است. پاسخ می دهد كه در این باره بیشتر احساس دلخوری می كند تا پشیمانی حقیقی. و همین تفاوت مختصر محكومش می كند
پس، به دیده من مورسو آدمی وازده نیست، بلكه انسانی است بیچاره و عریان، و دلباخته خورشیدی كه سایه به جا نمی گذارد. مورسو بی بهره از حساسیت نیست بلكه اشتیاقی ژرف –ژرف از آن رو كه خاموش است- به او جان می بخشد: اشتیاق به مطلق و راستی. این راستی هنوز منفی است، راستی بودن و راستی احساس كردن، ولی بدون آن هیچ فتحی بر خود و بر جهان هرگز شدنی نیست
بنابراین آدمی چندان بر خطا نیست كه در بیگانه سرگذشت انسانی را بخواند كه بدون هیچگونه نگرش قهرمانانه، می پذیرد كه جانش را بر سر راستی بگذارد. همچنین گفته ام، و باز هم به وجهی شگفت نما و خارق اجماع، كه كوشیده بودم در وجود شخصیت قهرمانم، یگانه مسیحی را كه سزاوارش هستیم بنمایم. پس از توضیحاتم، فهمیدنی است كه این سخن را بی هیچ گونه آهنگ توهین به مقدسات گفته ام، و تنها با محبتی اندك طعنه آمیز كه هنرمند حق دارد به شخصیت های آفریده خویش احساس كند
1955 پاریس